تبليغاتX
 پروين سلاجقه
 

 

پونه ها مرا صدا می کنند

چگونه برگردم؟

پونه های دره ی روشن

که برق سبز نگاهشان

پیوسته

زندگی تاریکم را روشن می کند. 

 

 


 

نوشته شده توسط پروين سلاجقه در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384 ساعت 17:36 موضوع شعر | لینک ثابت


 

                                                          

کندوی خفته بیدار شد

شاخه ای از طراوت باران بر دوش بهار بود

زنبورک آرام

بر تاریکی دلش رنگی زد

بال های امید را برافراشت

و به جستجوی خویش

جاده ی باران را در پیش گرفت

 

زنبورک آرام خود نیز نمی دانست

که شیدایی از شیدایان عالم است

چرا که بال هایش خال هایی را در خود داشت

که هر کدام

به رنگی می زد

قرمزی تابان

که عشق را صدا می کرد

آبی روشن که آرامش نامیرا را زمزمه

وسبز پرهیاهو

که زنجیرهای احساس را به دنبال می کشید

 

زنبورک آرام

دلش را در مشت گرفت

شکوفه و پاییز و زمستان را طی کرد

تابستان سنگین را به آ خر برد

و در انتظار نفسی تابان

بر فراز دشت خالی

پر زد و پر زد و پر زد...

 

روزها گذشت وقرنها...

تندرها و بنفشه ها

بر دشت خالی سرریز شدند

باران ستاره

بر تیرگی شب فرو بارید

و زنبورک آرام در حلقه ی خالی انتظارش

چرخید وچرخید وجرخید...

 

 

 


 

نوشته شده توسط پروين سلاجقه در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384 ساعت 19:41 موضوع شعر | لینک ثابت


 

                                                            «اما اگر...»

جایی که من ایستاده ام زمین نمی چرخد

اما خورشید با هر گامش

در هر ثانیه هزاران بار بر فرق من می کوبد

جایی که من ایستاده ام 

ستاره ها سرگردا نند

و برای پا های مو می من

گام هایی حتی به اندازه ی پیمو دن یک آه

تصورنمی شود

 

نگاهت می گوید:

باور نمی کنی که عمری هزاران ساله دارم

و در هر هزاره

یک پای مومی به عاریت گرفته ام

همان طورکه باور نمی کنی

حتی وقتی که در جایم ثابت ایستاده ام

نیشخند نگاه فتان تو را

به خو بی خورشیدی که بر فرقم میکو بد

احساس می کنم

 

جایی که من ایستاده ام

علف های هرزش نیز عمری هزاران ساله دارند

و به هیچ وجه مصداق کدو بن بالا رونده و کوته عمر ناصرخسرو نیستند

 

باورت نمی شود اگر بگویم

در جایی که من ایستا ده ام

شب وروز عمرشان را به تو بخشیده اند

و زمان گردش گردبادهای شیدا و گردابهای چرخان است

 

در اینجا هوا تاریک نمی شود

و روشن هم نمی شود

همانگونه که پلک های من

در این مکان ثابت و ابدی

بسته نمی شود

و باز هم نمی شود

 

به گمانم چیزهایی از جدال خضر و اسکندر شنیده ای

و باورت نمی شود اگر بگویم

من همان جدال جاودانه ام

که ظلمات و آب  حیات را

یکجا

سرکشیده ام

 

به خدا

سکوت هم خوب چیزی است

اما

اگر

لحظه ای

نیشخند

نگاه

فتان

تو

بگذارد...

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط پروين سلاجقه در جمعه بیست و سوم دی 1384 ساعت 12:14 موضوع شعر | لینک ثابت



                                              « و دیگر...»                                                   

 

-«چرا گرفته دلت؟»

-مثل اینکه تنهایم.

--مگرترانه ی جاوید در درونت نیست؟

-چرا ولی چگونه بگویم؟

-که گاه رنگ خزان است و گاه ...

-دیگر چه؟

-پرندبهاران.

-دیگر...؟

-ترنم باران.

-و دیگر...؟

-بهانه ی یاران.

-بببین!  بهار می رسد از راه.

-و بعد... دیگر چه؟

-شکوفه جامه ای از عشق میکند در بر.

-و بعد ...دیگر چه؟

-و کوهسار بنفشه شقایق شیدا.

-و... دیگر چه؟

-دگر چه بگویم؟ترانه ها صحرا...

نوای بارش باران به گوش نیلوفر

سرود زایش گندم شکفتن لاله...

-بلی! نسیم خاطره اش در درون من جاریست.

«ولی گرفته دلم .مثل اینکه تنهایم.»


 

نوشته شده توسط پروين سلاجقه در یکشنبه یازدهم دی 1384 ساعت 17:44 موضوع شعر | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting