تبليغاتX
 پروين سلاجقه
 

                                

                                           طرح۲

مرد گفت:خب!                 

برف نشسته بود روی چمن های پارک.کلاغی روی شاخه نشست.کمی ازبرف ها ریخت روی

 زمین.زن به شاخه نگاه کرد.کلاغ خودش را جمع کرده بود و نشسته بود توی یک لا نه ی

قهوه ای.عکس آن ها افتاد
توی چشم زن.

زن گفت: خب!

حالا به خیابان ولیعصر رسیده بودند.مرد به پشت سرش نگاه کرد.خیابان دراز و باریک پارک

پشت سر 
آنها بود.آن بالا آب فواره ی پارک بی سروصدا می ریخت پایین وراه می افتاد توی

حوضچه ی پارک وچرخ 
می خورد دور خودش. مرد به سرفه افتاد. کلاغ از روی شاخه بلند شد.

لانه ی قهوه ای از روی شاخه افتاد
پایین و پخش شد روی زمین پارک.هنوز عکسش توی

چشم های زن بود.

 


 

نوشته شده توسط پروين سلاجقه در جمعه بیست و یکم بهمن 1384 ساعت 17:45 موضوع داستان | لینک ثابت


 

                                               طرح۱

حس عجیبی بود.پاییزآمده بود توی باغ.ولی جوانه ی کوچک پشت برگهای زرد ونارنجی کمین کرده

بود.حس عجیبی که همراه نسیم  زیر پوستش می خزید راحتش نمی گذاشت. شاخه گفت:

چیه ؟چرا آروم نمی گیری؟مثل اینکه خیلی بیقراری. جوانه گفت:.مثل اینکه. شاخه گفت:جوانه های

پاییزی اینطورین؟جوانه گفت:مثل اینکه.

باد هوهوکنان آمد.برگهای زرد ونارنجی اطراف جوانه کنده شدند وبه زمین افتادند.جوانه لرزید.تا ته دلش

یخ کرد.ولی از رو نرفت.وهمینطورخیره شد تو چشم خورشید.

 

حس عجیبی بود.زن از پشت پنجره به باغ نگاه کرد.نسیم  از پنجره آمدوپیچیدتوی موهای بلند زن.

زن حواسش رفت به ماجرای پاییزوجوانه وباغ روبه رو.آب توی دیگ کف کردوریخت روی اجاق.زن  به

اجاق نگاه کرد.ته دلش یخ کردولی ازرونرفت.پیشبندش روبازکرد.تکیه داد به قاب پنجره وخیره شدتو چشم

خورشید.

 

پاییز رفته بود.

 


 

نوشته شده توسط پروين سلاجقه در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384 ساعت 19:15 موضوع داستان | لینک ثابت


 
                   

آن روز وقتی که باران می بارید در انتظار تو بودم.تو و آواز برگ.صدایی در درون من نام تو را می خواند.و

باران پیوسته می بارید...

به پایان زمان چیزی بیشتر از هذیان ستاره ها نمانده بود.سپیده در اسارت بود ومن در زنجیرهای گران.

و باران همچنان می بارید...

بدون تو بر چرخان ترین نقطه ی زمین ایستاده بودم ولی با یاد تو به سر میبردم.گیسوانت شاهپرک های

گریزان را می مانست بر چهره ی مات صحراوچشم هایت ستاره هایی را در دورترین گوشه های تاریک

زمین. لبخند بر لبانت ماسیده بود.بر چهره ات منحنی های رنگین نور می چرخیدند.و باران همچنان

می بارید...

من از سرزمینی دور دست ورازآلود برگشته بودم.دستهایم سرشار از حسرتی ها و اشکها بود.درختی در

 سینه ام جوانه می زد.گیسوانم خیس و پریشان بود.و تو همچنان که بر جای خویش ایستاده بودی دور و

دورتر می شدی.من به سوی تو می آمدم.و باران همچنان می بارید...

آن روز حیرتم را پرواز نوری در هم می شکست.پرنده ای سنگین بال به سرزمین شعر من فرود می

آمد.باران مهتاب را می شست وشکوفه های سپید سیب را نیز. شعله ی عشق در قلب کوچک بنفشه

ها سرکش تر می شد.باران گیسوان بلند گندم ها را پریشان می کرد.بیدها در فاصله ی ثابت میان من و

توبه باران گوش سپرده بودند.من در برابر تو ودر خیال توبودم.و باران همچنان می بارید...

 

آن روز وقتی که باران می بارید در انتظار تو بودم.در انتظار بازگشت تو.ابرها پنجه می فشردند.و من تورا

می سرودم.چشمهایم چشم هایت را .و قلبم سرنوشتت را.وباران همچنان می بارید...

آن روز زیر باران تو از من دور می شدی ومن به تو نزدیک.فاصله ی بین من وتو ثابت بود.نارون ها چشم

می گشودند و به باران دل می سپردند.پنجره ها خیس وساکت بودند.در دست های تو زمان بود

وپروانه های رقصان سکوت.در افق دوردست نگاه تو شقایق ها می روییدنداما لب های توصخره هایی

رامی مانست صبور و خویشتن دار.وباران همچنان می بارید...

آن روز وقتی که باران می باریدمن جوانه ها را می دیدم که در نگاه باران می شکفت.در انتظار تو بودم

ولی تو در دورترین نقطه ی زمین ایستاده بودی.در نگاهت دیوارها بالا می رفت.به من می نگریستی اما

مرا نمی یافتی.دست مرا می فشردی ولی در فاصله ی ثابت میان من وتو چاهی دهان می گشود.وباران

همچنان میبارید. 


 

نوشته شده توسط پروين سلاجقه در دوشنبه دهم بهمن 1384 ساعت 16:58 موضوع شعر | لینک ثابت


 

وقتی تو تابیدی

بنفشه های سیه پوش

بر بستر برهنه ی صحرا

چشمی به نور گشودند

و سینه ای به عشق

 

خنجر در گلویم خفته بود

و گریبانم چاک چاک عطش بود

وقتی تو...

 

وقتی تو تابیدی

قفسی که فانوسش را محبوس می داشت

به برق ستاره خندید

درهای عشق گشوده گشت

و من زاده شدم

 

بگذار بگویم

وقتی تو تابیدی

نیزارهای خفته ی تالاب

با هجوم آب های تازه ی دریا

لب هایشان شکفت

باران باریدن گرفت

و من زاده شدم

 

درست یادم میآید

آن روز که من زاده شدم

شب بود

تیرگی سیال مهتاب را در اسارت داشت

ناگه

تو تابیدی

و من زاده شدم...


 

نوشته شده توسط پروين سلاجقه در جمعه هفتم بهمن 1384 ساعت 20:27 موضوع شعر | لینک ثابت


 

 

ازتو عبور کرده ام

چونان که نسیم از گردنه های دشوار

راه گریز بر من بسته نیست

چرا که به هیاهوی لرزان قدم های خویش

در گردش هوا

گوش سپرده ام

تا جای پای پلک های بلندم را

در فاصله ی میان شوراب و گندمزار

تنظیم کنم

زمان حرکت خطی ثانیه ها نبود

چرخه ی گیجاگیج نفس های تو بود

در تراوش از پوسته ی حبابی

که عشق اش می پندارند

بیرون

باران پاییزی

غبار مرگ اندود نفس های شهر را می روبد

واینجا

در محبس دیوار راه گریز بر من بسته نیست

چرا که نظاره گر جویبار اشک خویشم

در برهوت کاغذهای بی دفتر

 


 

نوشته شده توسط پروين سلاجقه در پنجشنبه ششم بهمن 1384 ساعت 17:0 موضوع شعر | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting