ما هر روز اتفاق می افتیم

و همین طور که اره ها توی خاطراتمان چنبر می زنند

بر مدار هم می چرخیم

(مثل من که وقتی از طواف تو بر می گشتم

رنگ پیراهنم روشن تر به نظر می رسید

نسیمی لطیف بال های روسریم را به بازی می گرفت

و در تار و پود آن به دنبال بوی آشنایی می گشت.)

 

هنوز بوی جنین و زهدان می دادیم

(و شاید سفال های کاشان رنگ خاکستری نداشت)

که اسکندر و آب حیات را چشیدیم

و آن وقت همچنان بر مدار هم چرخیدیم

تا این که ثانیه ها خاطراتمان را به غارت بردند

(عاشقانه های کهن مرا به خرابات کشاندند

و چین زلفم را به دلدادگی صبا نسبت دادند)

 

توان از انگشتانم می گریزد

وقتی فقط سکوت می تواند راز رویین تنی ما را در حاشیه ی تاریخ ثبت کند

 

تو گفتی:«آن رازها را زمان فراموش می کند

 و از  ثانیه های عشق تنها حضوری باقی می ماند»

 

تو می گویی

و تو  توی هر چهار فصل زندگی می کنی

هیچ اسفندیاری به رویین تنی چشمان تو نیست

وقتی به من خیره می شوی

و خاطرات راه راه ام را دانه دانه از توی ذهنم بیرون می کشی

 

حالا سال ها از من و تو گذشته است

ما یاد گرفته ایم که خواب هایمان را از هم بدزدیم

ما یاد گرفته ایم که در خاطرات هم زندگی کنیم

تو می گویی...

من می گویم...

زمان می گذرد

ما در گلوی آسمانخراش ها گیر می کنیم

به آدم های راه راه عادت می کنیم

و کم کم در رایانه ها ته نشین می شویم

 

تو می گویی...

زمان می گذرد

 

(و آن وقت من وقتی از طواف تو بر می گردم

صدایم توی تلفن خش بر می دارد

کلیشه های «خاتون» و «بانو» بر گرد سرم چرخیدن می گیرند

نسیم از حوالی بال های روسریم می گریزد

و راه خانه ی گیسوانم را فراموش می کند)

 

تو می گویی...

و من نمی گویم.

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط پروين سلاجقه در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 11:28 موضوع شعر | لینک ثابت