از این خانه ی قدیمی دل کندن چه سخت است!

از پله ها سرازیر می شوی

مثل بارانی که به سختی از ابرش کنده می شود

وبه درون سرنوشتش فرو می افتد

(شاید پس از سال ها خورشید در مسیر جویبار به سراغش بیاید)

خورشید:

-به خانه ات برنمی گردی قطره ی کوچک؟

قطره:

-حالا دیگر مرا از من نگیر خورشید عزیز!

اکنون آسمان زادگاهم دیگر مرا به خاطر نمی آورد

و فاصله ی میان من و ابرم بیشتر از فاصله ی تولد تا مرگ است.

                          * * *

از این فلات قدیمی دل کندن چه سخت است!

از جاده ی برفی سرازیر می شوی

و اندک اندک قطره ای می شوی از جویبار بزرگ این جهان

(شاید پس از سال ها...)

خورشید:

-به خانه ات بر نمی گردی دختر کوچک؟

من:

-حالا دیگر مرا از من نگیر خورشید عزیز!

اکنون فاصله ی من و سرزمینم بیشتر از فاصله ی آسمان و زمین است

بگذار به سمت سرنوشت خود سرازیر شوم.


 

نوشته شده توسط پروين سلاجقه در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 23:21 موضوع شعر | لینک ثابت