.........
........
از پله ها بالا می روم
از پله ها پایین می آیی
بالا می روی
پایین می آیم
بالا
پایین
پاگرد کوچکی هست میان پله های بالا و پایین
روی این پاگرد من و تو به هم می رسیم
تو:ـ سلام!
من:ـ سلام!
ما:ـ سلام!
ما:ـ خداحافظ!
تو:ـ ببخشید عزیزم وقت بالا رفتن است!
من:ـ ببخشید عزیزم وقت پایین رفتن است!
.........
.......
از پله ها بالا....
از پله ها پایین....
پایین...
بالا.....
پاگرد....
من:ـ...
تو:ـ ....
ما:ـ....
من:ـ ببخشید...
تو:ـ ببخشید...
........
........
از پله ها.....
از پله ها......
..........
........
ببخشید....
.........
نوشته شده توسط پروين سلاجقه در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 11:47 موضوع شعر | لینک ثابت
از این خانه ی قدیمی دل کندن چه سخت است!
از پله ها سرازیر می شوی
مثل بارانی که به سختی از ابرش کنده می شود
وبه درون سرنوشتش فرو می افتد
(شاید پس از سال ها خورشید در مسیر جویبار به سراغش بیاید)
خورشید:
-به خانه ات برنمی گردی قطره ی کوچک؟
قطره:
-حالا دیگر مرا از من نگیر خورشید عزیز!
اکنون آسمان زادگاهم دیگر مرا به خاطر نمی آورد
و فاصله ی میان من و ابرم بیشتر از فاصله ی تولد تا مرگ است.
* * *
از این فلات قدیمی دل کندن چه سخت است!
از جاده ی برفی سرازیر می شوی
و اندک اندک قطره ای می شوی از جویبار بزرگ این جهان
(شاید پس از سال ها...)
خورشید:
-به خانه ات بر نمی گردی دختر کوچک؟
من:
-حالا دیگر مرا از من نگیر خورشید عزیز!
اکنون فاصله ی من و سرزمینم بیشتر از فاصله ی آسمان و زمین است
بگذار به سمت سرنوشت خود سرازیر شوم.
نوشته شده توسط پروين سلاجقه در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 23:21 موضوع شعر | لینک ثابت
می دانی توی این سطرهایی که حالا« تو» جا خوش کرده ای، روزی فقط جای «من» بود؟
تو آمدی
تو رفتی
و «من» در فاصله ی آمدن و رفتن تو در میان این خطوط آویزان شدم
مهم نیست!
توی تاریخ «من »و« تو» حرف های نگفته فراوان است
خدا می داند:
از برگ هایی که هرسال بر شاخه های نوروز می جوشد
تا بشقاب های گل مرغی این سرزمین
از اشک های بیدریغ لیلی
تا قهوه ی تلخی که امروز روی این میز میان من و تو یخ کرده است،
دویده ایم
گواه ما ریگ های بدون شرح این بیابانند.
راست می گویی!
بوی« نا» گرفته ایم
چقدر قدمت ما طول کشیده است!
(و جان کندن ما برای درک این واژه ی سه حرفی:ع ش ق)
بگذریم:
عکس های آن روز فرودگاه را که ایمیل کرده بودی
سیاه و سفید بود
(مثل این که شال آبی فایده ای نداشت
آن روز،آسمان به صورت من نمی آمد)
حالا:
بی خیالی چشمان تو کم بود
فاصله هم به آن اضافه شد
(توی قایقی،تنها نشسته ام/از ساحل تو دور می شوم/و برای خودم دست تکان می دهم)
چه می شود کرد؟
پل ها کارشان به درازا کشیده است.
راستی عزیزم!
کنار آن رود مشهور یا هر رود دیگری که قدم می زنی،
سال نو مبارک!
نوشته شده توسط پروين سلاجقه در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 13:15 موضوع شعر | لینک ثابت
ما هر روز اتفاق می افتیم
و همین طور که اره ها توی خاطراتمان چنبر می زنند
بر مدار هم می چرخیم
(مثل من که وقتی از طواف تو بر می گشتم
رنگ پیراهنم روشن تر به نظر می رسید
نسیمی لطیف بال های روسریم را به بازی می گرفت
و در تار و پود آن به دنبال بوی آشنایی می گشت.)
هنوز بوی جنین و زهدان می دادیم
(و شاید سفال های کاشان رنگ خاکستری نداشت)
که اسکندر و آب حیات را چشیدیم
و آن وقت همچنان بر مدار هم چرخیدیم
تا این که ثانیه ها خاطراتمان را به غارت بردند
(عاشقانه های کهن مرا به خرابات کشاندند
و چین زلفم را به دلدادگی صبا نسبت دادند)
توان از انگشتانم می گریزد
وقتی فقط سکوت می تواند راز رویین تنی ما را در حاشیه ی تاریخ ثبت کند
تو گفتی:«آن رازها را زمان فراموش می کند
و از ثانیه های عشق تنها حضوری باقی می ماند»
تو می گویی
و تو توی هر چهار فصل زندگی می کنی
هیچ اسفندیاری به رویین تنی چشمان تو نیست
وقتی به من خیره می شوی
و خاطرات راه راه ام را دانه دانه از توی ذهنم بیرون می کشی
حالا سال ها از من و تو گذشته است
ما یاد گرفته ایم که خواب هایمان را از هم بدزدیم
ما یاد گرفته ایم که در خاطرات هم زندگی کنیم
تو می گویی...
من می گویم...
زمان می گذرد
ما در گلوی آسمانخراش ها گیر می کنیم
به آدم های راه راه عادت می کنیم
و کم کم در رایانه ها ته نشین می شویم
تو می گویی...
زمان می گذرد
(و آن وقت من وقتی از طواف تو بر می گردم
صدایم توی تلفن خش بر می دارد
کلیشه های «خاتون» و «بانو» بر گرد سرم چرخیدن می گیرند
نسیم از حوالی بال های روسریم می گریزد
و راه خانه ی گیسوانم را فراموش می کند)
تو می گویی...
و من نمی گویم.
نوشته شده توسط پروين سلاجقه در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 11:28 موضوع شعر | لینک ثابت
بازی بسته ای هستیم(من وتو)
جهان کوچکی داریم
(یکی مرکز. یکی حاشیه)
توی سطرهایم حضور صریحی داری عزیزم
خواب هایم را آشفته می کنی.
نوشته شده توسط پروين سلاجقه در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 23:56 موضوع شعر | لینک ثابت
این نامه را برای تو می نویسم
گوش کن عزیزم
بین ما فاصله ای نیست
ـبه جزدوری شما-
که از قلم نمی افتد
اگر حالم را خواسته باشی:
-دور از تو اشیاء واقعیتی اضافی دارند
-دلفین ها در خلیج فارس می میرند
-در عربستان زن های ۳۸ ساله را به طواف کعبه راه نمی دهند
-تیشه ی فرهاد(گاهی) داغ ها را لاله می کشد
-و فرصت شیرینگی کشدار می شود(وکمی بی حوصله)
-هر صبح از قاعده ی کوچه که ریخته می شوم توی خیابان
-آویزان می شوم توی یک کیف دستی کوچک بر شانه ی خودم
و آن وقت
تو
آرام
آرام
در میان پرسه هایم فاسد می شوی
دیگرحرفی ندارم(فعلا خداحافظ)
(می بینی چه راحت فرصت ها توی حرف هایم پاره می شوند
و هق هق ها سطرهایم را تصاحب می کنند؟)
.............
نوشته شده توسط پروين سلاجقه در دوشنبه سوم دی 1386 ساعت 1:14 موضوع شعر | لینک ثابت
کنار این پنجره راحت ترم
این جا چیزی به حس من نزدیک تر می شود
پاییز
چنارهای این شهر . باران
وسنگینی نفس های تو
که منتشر میشوی
که منتشر می شوی
که منتشر می شوی
در برگ های خیس کوچه
و خرمالو های درخشان باغ
(و چشم های حریص پنجره)
و سنگریزه های بالغ این فلات
و باران که می بارد
و من که به تمامی نمی توانم از تو حرف بزنم
و تو که به تمامی به حرفهای من در نمی آیی
( دوباره...باشد برای بعد)
هیس...گوش کن
مثل این که چیزی توی نفس های باران مرا صدا می زند
(شایددانه ی شقایقی از درون خاک
و یا سرعت انتشار تو که به سمت فتح دنیا پیش می روی؟)
صبر کن
مثل این که این روزها کسی نام واقعی مرا صدا می زند
نام واقعی مرا
می فهمی؟
نوشته شده توسط پروين سلاجقه در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 0:54 موضوع شعر | لینک ثابت
چقدر جاده ها تو را برای من معنی کنند؟
و راه های هوایی؟
درخت آلوچه شکوفه کرده است
اگر می توانی بیا.
نوشته شده توسط پروين سلاجقه در شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 0:48 موضوع شعر | لینک ثابت
عنکبوت را از سقف خانه پاک می کنم
سبزه ها در بشقاب نوروز می گندند
شبیه دهان بیهوده ی الاهه ها شده ام
(ماسیدن روی سنگ ها را می گویم)
تقصیر جغرافیای کوچک لیوان وگل های صورتی نیست
تو گفتی:هزار سال از عاشقی ما گذشته است
(هزار سبزه و بشقاب و عنکبوت)
ـ خب؟؟
تیک...تاک...تیک...تاک...تیک
ماهی قرمز توی تنگ بلور دهانش را باز وبسته می کند
خودم را پشت میزم نشسته ام
هیچ چیز به بیرون نشت نمی کند
روی صفحه ی کتاب تازه ام می نویسم:
«نیچه »می گوید:«شعر خطرناک است
زبان ساده ی روزمره را به شورش وامی دارد»
بگذریم...
می دانی چه می گویم؟
هر وقت روی دلم سنگینی می کنی
نمی توانم حرف بزنم.
نوشته شده توسط پروين سلاجقه در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 ساعت 12:51 موضوع شعر | لینک ثابت
از ملاقات تاریخ می آیم
شاهرگ هایم به سمت« شوش» و خطوط چشمانم به سمت «آتن» تیر می کشد
تاریخ من گم شده است
کجای من به سوگلی حرمسرای« اسکندر »شباهت دارد؟
(به جز جای کبودی انگشتان تاریخ
بر جای جای گلویم
که با تقلایی هراسناک
در زیر سربند های مشکی و سرخم
پنهان می شوند؟)
تو گفتی :«بی خیال تاریخ باشم»
حالا چقدر تو نیستی
ومن فقط طرح مبهمی از خطوط شرقی چهره ی تو را به یاد می آورم
امروز روز اول پاییز است
نوشته شده توسط پروين سلاجقه در یکشنبه یکم مهر 1386 ساعت 17:5 موضوع شعر | لینک ثابت
۱.
سفر تجربه ای بی حاصل بود.
٢ .
"سودابه " ی نگاه تو
از پشت دریچه
افسرده وملول
گدارهای بی دریغ آتش را می پایید
و پاچین تمنا
پاورچین
پاورچین
ناامید و سرگشته
در حوالی آتشکده ی "سیاوش"
کشیده می شد...
٣.
صف سپیدارها از هجوم جاده می گریزد...
و آوازی دلتنگ در کوه و کمر می پیچد:
"شب شنبه زکرمون بار کردم" ...
(و سکوت جمعه آغاز شد)
هیچ دهانی زمزمه ی خاموش تو را نمی شنود:
"غلط کردم که پشت ور یار کردم..."
٤ .
بنفشه می دمد از خاک
نوروز در گذر است
اشک های فراق راهی به سوی"آب صفاهون" نمی یابد:
(رسیدم بر سر آب صفاهون
نشستم گریه ی بسیار کردم...)
نسیمی عاشق از صحرا عبورمی کند
پاچین قدم های "سودابه" از تل آتش فرود می آید
و آهی سوزناک
در میانه ی "زلف بنفشه" و "عهد شکسته" گره می خورد:
" چون ز نسیم می شود زلف بنفشه پُرشکن
وه! که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمی کند..."
پايان پيام
*****
اين شعر در سايت وازنا منتشر شده است
نوشته شده توسط پروين سلاجقه در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 ساعت 5:22 موضوع شعر | لینک ثابت
چقدر شبيه مني بنفشه ي آفريقایی
چقدر شبیه منی
وقتي دلت براي آفتاب تنگ مي شود
وقتی در گوشه ی گلدان كوچكت كز مي كني
و منتظر مي ماني
تا دستي پرده ی تاريك را كنار بزند
وتو
به خطوط اصلي آفتاب متصل شوي
چقدر شبيه مني
وقتی كه گلدان تاريكت را دوست مي داري
که می پذیری
ودلت براي صراحت رنگ ها تنگ مي شود
.....
نوشته شده توسط پروين سلاجقه در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 9:22 موضوع شعر | لینک ثابت
(۱)
سفر تجربه ای بی حاصل بود.
(۲)
«سودابه »ی نگاه تو
از پشت دریچه
افسرده وملول
گدارهای بی دریغ آتش را می پایید
و پاچین تمنا
پاورچین
پاورچین
ناامید و سرگشته
در حوالی آتشکده ی« سیاوش»
کشیده می شد...
(۳)
صف سپیدارهااز هجوم جاده می گریزد...
و آوازی دلتنگ در کوه و کمر می پیچد:
«شب شنبه زکرمون بار کردم...»
(و سکوت جمعه آغاز شد)
هیچ دهانی زمزمه ی خاموش تو را نمی شنود:
«غلط کردم که پشت ور یار کردم...»
(۴)
بنفشه می دمد از خاک
نوروز در گذر است
اشک های فراق راهی به سوی« آب صفاهون » نمی یابد:
(رسیدم بر سر آب صفاهون
نشستم گریه ی بسیار کردم...)
نسیمی عاشق از صحرا عبورمی کند
پاچین قدم های «سوذابه» از تل آتش فرود می آید
و آهی سوزناک
در میانه ی «زلف بنفشه»و «عهد شکسته» گره می خورد:
« چون ز نسیم می شود زلف بنفشه پر شکن
وه! که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمی کند...»
نوشته شده توسط پروين سلاجقه در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 ساعت 12:46 موضوع شعر | لینک ثابت
تو گفتی:
« تاریخ ما را در گوشه ای از خودش می نویسد»
بی خیال تاریخ شده ام
به من چه ربطی دارد وقتی فاصله
هی خودش را می اندازد میان بنفشه ی باغچه ی آن روز
و کفش لژدارم
با قدم های مدروز
خودش را
برمی دارد روی سقف خیابان سیمانی؟
بی خیال تاریخ شده ام
سفیدبرفی بی خیالی من
برای خودش خانمی شده
هی عینک دودی اش را می زند به صورتش
نگاه می کند خودش را توی آینه
هی موهایش را
گلوله می کند گلوله می کند گلوله
می چسباند بالای سرش
هی داستان مینی مال می نویسد
هی تاریخ می خواند
و هی نسخه ی« مجله ی شادابی» را
می خرد برای خودش و برای گلدان ها و پرده ها وبرای همه چیز
بی خیال تاریخ شده ام
نوشته شده توسط پروين سلاجقه در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 ساعت 17:29 موضوع شعر | لینک ثابت
تمام راه پرشده بود از نیامدن تو
و نرفتن من
فاصله ها شعله می کشیدند
و خارها دست یکدیگر را می فشردند
حالا پنجره ها کوتاه شده اند
و خانه
خالی از حضور مکرر حسی ست
که گلدانها را به عشوه وامی دارد
تمام نرفتنم را دویده بوده ام
و خوابی را که در حال تعبیر شدن بود
و هیچ کبریتی
شعله ی شب نیامدن تو را
روشن نمی کرد
حالا تمام راه پرشده است از نیامدن تو
و رزهای صورتی
در گلدان سفالی
پیغام عاشقانه ی خود را
خمیازه می کشند...
نوشته شده توسط پروين سلاجقه در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 ساعت 14:56 موضوع شعر | لینک ثابت
به سوی تو می دویدم
ناقوس ها تاریک بودند
و باد
گزارش روزانه ی اشک های مرا
بر خاک کوچه می نوشت:
«خودم این جا دلم در پیش دلبر»
«خدایا این سفر کی می رود سر؟»
به سوی تو می دویدم
میان شهر من و شهر تو
از افق تا افق
فاصله بود
دست هیچ پنجره ای
به پنجره ی دیگرنمی رسید
و باد
گزارش اشک های شبانه ی مرا
بر خاک جاده می نوشت:
«خدایا کن سفر آسون به فایز»
«که بیند بار دیگر روی دلبر روی دلبر...»
.... . .......................................
.............................................
نوشته شده توسط پروين سلاجقه در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 ساعت 15:39 موضوع شعر | لینک ثابت
سنگچین کوچه در نگاه گرم تو شکست
باران
طراوتش را به تو بخشید
هزاران پرنده ی عشق خواندند
وسپیده خندید
...
دست هایت را در من بکار
و نگاهت را
که طعم سرزنشی گس دارد
نوشته شده توسط پروين سلاجقه در دوشنبه بیستم آذر 1385 ساعت 18:12 موضوع شعر | لینک ثابت
فصل ها رفته اند
وجهان
در چرخه ی طبیعتی بی فصل
زندگی می کند
بادهای خاموش
در گذرند
و تصنیف های مبتذل روز
مفهوم عاشقانه ی هجرانی را
از یاد برده اند
دریا با ساحل عاشق
آشتی نمی کند
وخوشه ی پروین
در آسمان دلگیر
حیران فرود آمدن است
...
کاش دلتنگی
ترانه ی برگها بود
تا بادهای رهگذر
آن را
به گوش تو
برسانند...
نوشته شده توسط پروين سلاجقه در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 ساعت 10:56 موضوع شعر | لینک ثابت
این که نام من بر لب های تو بخشکد
و درختان پاییزی
به آرامی
به خاموشی خود
خو کنند...
این که به جای خورشید
بر شاخه ها
تبر بروید...
این که خانه خالی باشد
و چشمان آسمان بهت آلوده ی ماجراهای زمین
این که سحرگاهان
مرا و تو را
به اجابت دعای خویش
نومید کند...
این که
این جا
در این زمین ثابت و بی گام
من باشم
و تو نباشی...
این که صدای دلنشین تو را
تنها
ناقوس بانان صامت سیم ها
به من برسانند...
و ستاره ی تو
برای همیشه
در پشت ابرهای آسمانی دیگر
خنده اش را رها کند...
این که چشمان من و تو هر شب
خواب ویران شدن ببینند
و جهان
از وحشت روز های بدون لیلی
چون بید مجنون
بر خویشتن بلرزد...
نمی خواهم
این که
تو با من نباشی
و بنفشه های طناز
رویای دشت های سرمست بهار را
به فراموشی بسپارند...
می خواهم
این که
تو باشی
تا بید مجنون
آسوده و امیدوار
گیسوان پریشانش را
بر آب جویبار
یله کند...
نوشته شده توسط پروين سلاجقه در جمعه بیست و یکم مهر 1385 ساعت 17:4 موضوع شعر | لینک ثابت
و سپیده که آمد بالا
و نشست توی کبودی آسمان
تو توی یک تکه از بال های آن نشسته بودی
با چشم هایت مثل دو شبنمک شیطان
و آن وقت
من دست دراز کردم
و تو را از توی دست های افق
برداشتم
و گذاشتم اینجا
توی قاب چشم های خودم
زیر ابروهایم با آرزوهای گوشه دار و نه سربه راه
یادم نمی آید کی بود
وقتی که دخترک
هیجده سالگیش را
با طناب گیسوان سیاه
به سرعت
به سمت سرنوشت خودش کشید بالا
ورفت... بالا
بالا
ودست کرد توی درخت آسمان
و یک ستاره ی کوچک را
از شاخه ی بلند آن چید
و گذاشت توی زندگی خودش.
حالا هجده سالگی
پخش شده است توی دست های باد
و تکه هایش
مثل شانه ی گریان برگ ها
بر نوک شاخه زار می زند
و ستاره بزرگ شده است
و پرنده دارد می پرد بالا...
نوشته شده توسط پروين سلاجقه در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 ساعت 20:51 موضوع شعر | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
* آتی بان
* پوريا گل محمدي
* مريم آموسي
* حسن فرهنگی
* حامد رحمتی
* دکتر مهدی زرقانی
* مترسک فیلسوف
* پیام سیستانی
* دكتر كاووس حسن لي
* هادي وحيدي
پیوندهای روزانه
خبرگزاری کتاب:پروين سلاجقه در شب آخماتوا مطرح كرد:ویژگی آخماتوا در بیان هنری یک کلام ساده است
سلاجقه: پس از فروغ، نيما نقد مي شود
گفت و گوي همشهري با سلاجقه:تقليل متن؛ آفت نقد ادبي
سایت شهر- دکتر پروین سلاجقه: کلان شهرها در شکل گرفتن ادبیات مدرن نقش داشتهاند
اتی بان سلاجقه: شاملو،مهم ترين كار را با اسطوره ي"مسيح" انجام داده است
/ نشست نقد و بررسي کتاب "اميرزاده کاشيها "/عنايت سميعي : نخستين خدايان شاعران بودند
ايلنا / نشست نقد و بررسي کتاب "اميرزاده کاشيها" / پروين سلاجقه:" شاملو " عاشقانه هاي بي نظيري به شعر فارسي اضافه كرده است
سايت كتاب/ نشست نقد و بررسي کتاب "اميرزاده کاشيها" /يک نوع انديشه شهودي هميشه همراه شاملو بوده است
حسن فرهنگي :مروري بر كتاب"اميرزاده ي كاشي ها"نوشته ي دكتر پروين سلاجقه
* سلاجقه«از اين باغ شرقي»مي گويد
نوشته های پیشین
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
اردیبهشت 1384
طراح قالب
POWERED BY