تبليغاتX
 پروين سلاجقه
 

                                               طرح ۳


از خیابان ولیعصر پیچید توی پارک. رز قرمز را از این دستش داد به آن دستش و


سامسونتش را گذاشت روی زمین.نگاه کرد به خیابان دراز و باریک پارک که پیش


رویش بود.دختر از انتهای خیابان او را دید.خوشحال شد.شالش را روی سرش مرتب

 کرد و با عجله آمد به طرف او.


آن با لا آب فواره ی پارک آرام و بی صدا می ریخت توی حوضچه ی پارک و چرخ


 می خورد دور خودش. دو گنجشک قهوه ای روی چمن ها بالا و پایین می پریدند


 و دنبال کرم می گشتند.

 


 

نوشته شده توسط پروين سلاجقه در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 ساعت 22:41 موضوع داستان | لینک ثابت


                                

                                           طرح۲

مرد گفت:خب!                 

برف نشسته بود روی چمن های پارک.کلاغی روی شاخه نشست.کمی ازبرف ها ریخت روی

 زمین.زن به شاخه نگاه کرد.کلاغ خودش را جمع کرده بود و نشسته بود توی یک لا نه ی

قهوه ای.عکس آن ها افتاد
توی چشم زن.

زن گفت: خب!

حالا به خیابان ولیعصر رسیده بودند.مرد به پشت سرش نگاه کرد.خیابان دراز و باریک پارک

پشت سر 
آنها بود.آن بالا آب فواره ی پارک بی سروصدا می ریخت پایین وراه می افتاد توی

حوضچه ی پارک وچرخ 
می خورد دور خودش. مرد به سرفه افتاد. کلاغ از روی شاخه بلند شد.

لانه ی قهوه ای از روی شاخه افتاد
پایین و پخش شد روی زمین پارک.هنوز عکسش توی

چشم های زن بود.

 


 

نوشته شده توسط پروين سلاجقه در جمعه بیست و یکم بهمن 1384 ساعت 17:45 موضوع داستان | لینک ثابت


 

                                               طرح۱

حس عجیبی بود.پاییزآمده بود توی باغ.ولی جوانه ی کوچک پشت برگهای زرد ونارنجی کمین کرده

بود.حس عجیبی که همراه نسیم  زیر پوستش می خزید راحتش نمی گذاشت. شاخه گفت:

چیه ؟چرا آروم نمی گیری؟مثل اینکه خیلی بیقراری. جوانه گفت:.مثل اینکه. شاخه گفت:جوانه های

پاییزی اینطورین؟جوانه گفت:مثل اینکه.

باد هوهوکنان آمد.برگهای زرد ونارنجی اطراف جوانه کنده شدند وبه زمین افتادند.جوانه لرزید.تا ته دلش

یخ کرد.ولی از رو نرفت.وهمینطورخیره شد تو چشم خورشید.

 

حس عجیبی بود.زن از پشت پنجره به باغ نگاه کرد.نسیم  از پنجره آمدوپیچیدتوی موهای بلند زن.

زن حواسش رفت به ماجرای پاییزوجوانه وباغ روبه رو.آب توی دیگ کف کردوریخت روی اجاق.زن  به

اجاق نگاه کرد.ته دلش یخ کردولی ازرونرفت.پیشبندش روبازکرد.تکیه داد به قاب پنجره وخیره شدتو چشم

خورشید.

 

پاییز رفته بود.

 


 

نوشته شده توسط پروين سلاجقه در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384 ساعت 19:15 موضوع داستان | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting