تبليغاتX
 پروين سلاجقه
 

گفت وگویی با دکتر "پروین سلاجقه"

"حامد رحمتی"خبرنگار "وازنا

 

در رویارویی با متن چه مؤلفه‌هایی را در نظرمی‌گیرید و نقش منتقد در معرفی ارزش‌ها و دنیای ناشناخته‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی متن تا چه اندازه‌ای مفید است ؟

 پ س: مهم‌ترین مسئله‌ای که در رویارویی با متن برای من اهمیت دارد درگیری با جهان متن و دریافتن زیبایی و کلیت یک‌پارچه آن است و پس از آن تلاش برای روشن سازی سازو کار عناصر و ارزش‌ها و درنتیجه شناختن مناسبات جهان درونی آن. به‌نظر من پس از این مراحل است که داوری نظام‌مند و منصفانه شکل می‌گیرد.

  

*با در نظر گرفتن زمینه‌‌‌‌‌‌‌ی سیاسی و اجتماعی کشورمان از اوایل دوره‌ی مشروطه تا به امروز، پرداختن به شعر شاملو کار دشواری به نظر می‌رسید. تألیف امیر زاده‌ی کاشی‌ها بر اساس چه معیارهایی بود؟

 پ س: همین‌طور است چرا که هویت شعر معاصر با مؤلفه های سیاسی و اجتماعی شکل گرفته‌است. از زمان مشروطه و یا کمی پیش از آن شعر در کشور ما به‌طور عمده به‌منزله‌ی نوعی پرچم یا سلاح مبارزه برای بر قراری عدالت اجتماعی و آزادی در نظر گرفته شده به تعبیری دیگر شعر معاصر به دلیل این‌که نمایانگر ضربیی نا‌منظم قلب جامعه است بر خلاف شعر سنتی خود را متعهد به نوعی نقش بیانگری می‌داند پس ناچار است هزینه‌های آن راهم در زمینه‌های مختلف بپردارد شعر شاملو نمونه‌ی کامل شعر سیاسی و اجتماعی معاصر است شعری که گاهی خود را در تعهد نسبت به آنچه که وظیفه‌ی بیان آن را بر عهده گرفته‌است ویران می‌سازد و از همین روست که کار بررسی و نفد را مشکل می‌کند چرا که منتقدین خود را فرا می‌خواند تا بیشتر به این جنبه از شعر او بپردازند از طرفی شعر شاملو در بسیاری از موارد پیچیدگی‌های خاص خودش را دارد به ویژه در اشعار مجموعه‌های پایانی مدایح بی‌صله و حدیث بی‌قراری ماهان که زبان دشوار شده و ترکیب‌ها و تصاویر به سمت انتزاعی شدن پیش رفته‌اند.

به هر حال در کتاب امیر زاده‌ی کاشی‌ها، با آگاهی از همه‌ی این مسائل و مشکلات سعی من بر این بوده تا درقدم اول فضای تک تک اشعار او را با استفاده از ابزارهای نقد ساختاری و تأویلی روشن و توجه خواننده را به همه مؤلفه‌های شعر او معطوف کنم  نه فقط مؤلفه سیاسی و اجتماعی. در نتیجه، وجه سیاسی و اجتماعی شعر او نیز در کنار وجوه دیگر آن، مانند وجه فلسفی زیبا شناختی، روان شناختی و... خود ر ا نشان می‌دهد.

به‌نظر من، این شیوه‌ی بررسی از تقلیل متن شاعرانه به یک متن صرفا ً سیاسی یا اجتماعی جلوگیری می‌کند وکلیت یکپارچه‌ی آن را مورد بررسی قرار می‌دهد. در این کتاب سعی من بر این بوده که میان شعر و شعارهای راوی - شاعر تمایز قائل شوم هر چند با توجه به بافت‌های جامعه‌ی فرهنگی ما وجود حساسیت‌های فراوان و متفاوت از طرف موافقین و مخالفین  شعر شاملو اقدام به تألیف کتاب امیر زاده‌ی کاشی‌ها از جهات زیادی جسارت‌آمیز به نظر می‌رسید ولی لازم بود.

این بود که اول، حضور هنری، قاطع محکم و زنده‌ی شعر او را علی‌رغم جنجال‌هایی که بر سر چگونگی موجودیت شخص او وجود داشت، به اثبات برسانم بی آن که آن را به یک جنبه‌ی معنایی واحد تقلیل دهم. به هر حال، امیر زاده‌ی کاشی‌ها تألیف شد و برای مخاطبین خودش حرف‌هایی دارد ....

 

*با مطالعه و بررسی دقیق این کتاب تجربه‌های شما درنقد آکادمیک مخاطبان علاقمند را در بلاغت و شناخت هر چه بیشتر شعر شاملو یاری می‌کند چرا این کتاب در دوره‌ی حیات شاملو منتشر نشد؟
 پ س: گاهی آرزو می کنم ای کاش این کتاب در زمان حیات شاملو نوشته شده بود چون مایل بودم نظر و عکس‌العمل او را در باره‌ی بررسی اشعارش بدانم ولی، درسال های پایانی عمر او من دانشجو بودم (در دوره‌ی دکتری) و بیشتر مشغول درس خواندن و تدوین پایان نامه‌ام بودم البته در آن سال‌ها دو کتاب دیگر نوشتم، یکی با نام "در آمدی بر زیبایی‌شناسی شعر" که کتاب درسی بود و دیگری به نام "صدای خط خوردن مشق " که در نقد و بررسی داستان بود و چندین مقاله و کتاب داستان. به هر حال امیر زاده‌ی کاشی‌ها بعد از مرگ شاملو منتشر شد.

 

*خانم سلاجقه همان‌طور که درجریان هستید در زمان حیات شاملو برخی بر این باور بودند وقتی شاملو شعر ایدئولوژیکی می‌نویسد می‌بایست تبعات شعر شاملو را بررسی کرد آیا شما موافق هستید منقدان ادبی کمتر به ظرفیت‌های شعر شاملو توجه کرده‌اند ، چون بعد از دهه‌ی شصت شعر شاملو عاری از هرگونه آرمان خواهی بود؟

 پ س: به هرحال، شاملو در زمانه‌ی خودش سخنگوی عواطف و ایده آل‌های نسلی بود که تنش‌های سیاسی و اجتماعی را با همه وجود زیسته بود و این  تجربه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی زیسته چه به صورت جمعی و چه فردی در عواطف او رسوب کرده بود و مسلماً تبعاتی هم داشت بخشی از این تبعات همان یک رنگ ساختن حوزه زیبایی شناسی شعر و تسلط صریح ایدولوژی برآن بود واز آنجا که شاملو شاعری  جریان‌ساز بود شیوه و تبعات شیوه‌اش هم بر سر شعر ما سنگینی می‌کرد و می‌کند هر چند عده‌ای بر این باورند که شیوه ایدئولوژیک‌سرایی شاملو با مرگ او خاتمه یافته است ولی به نظر می‌رسد هنوز هم طنین مقتدرانه‌ی بسیاری از سروده‌ها و حتی شیوه‌ی بیان او به نحوی ادامه دارد و دستمایه‌ای برای بحث وجدل موافقین و مخالفین شعر اوست و اما در مورد قسمت دوم پرسش شما به نظر من شعر شاملو در هیچ دوره‌ای خالی از آرمان‌خواهی نبود حتی در اشعار فلسفی و مأیوسآن‌هاش که در نهایت با گریز زدن به نوعی گفتار عاشقانه، ایدئولوژیک و آرمان‌خواهانه می‌شدند این مسئله را حتی در تأسف خوردن‌هایش بر تباهی محیط زیست و جهنمی که انسان عصرِ مدرن برای خودش درست کرده و در سرزنش‌های استعلایی او نیز دیده  می توان دید.

 

*تقسیم‌بندی اشعار شاملو در ده قسمت جداگانه یکی از نقاط عطف این کتاب به شمار می‌رود به خصوص که در فصل اول در مورد ویژگی و سبک شعری شاملو دقیق شده‌اید به طوری‌که با توجه به مختصات هر فصل برای تنوع در ارائه نقد مباحث کلی و جزئی مطرح می‌شود بازتاب امیر زاده‌ی کاشی‌ها در جامعه‌ی ادبی و دانشگاهی برای شما راضی‌کننده بوده است؟

 پ س: این تقسیم‌بندی ده گانه حاصل یاداشت‌برداری‌های طبقه‌بندی شده‌ی من از متن اشعار بود که به طور طبیعی عنوان و محتوای ده فصل کتاب را به خودش اختصاص داد و خوب یا بدش نتیجه‌ی روش‌شناسی علمی نقد آکادمیک است (هر چند مدتی پیش یکی از منتقدان ژورنالیست عصبانی در یک مقاله نقد آکادمیک را به خاطر علاقه اش به دسته‌بندی‌های مرتب ساختاری، به نمی دانم چی متهم کرده بود) ولی واقعیت این است که عنوان و موضوع هیچ‌کدام از این تقسیم‌بندی‌ها بر اساس پیش فرض‌های من شکل نگرفته و همگی برآمده از پروسه‌ی نظام مند نقد پدیدارشناسانه‌اند که الگوی مناسبی برای من بوده است. خوشبختانه بعد از چاپ کتاب این تقسیم‌بندی ده گانه مورد توجه بسیاری از خوانندگان قرار گرفت و جزو نکات مثبت کتاب تلقی شد. در مورد فصل اول در ویژگی‌ها و سبک شعر شاملو هم همین‌طور. در این فصل هم باید وامدار دستاوردهای نظریه‌ی ادبی و رویکردهای نقد معاصر باشم و ابزارهایی که درنتیجه‌ی توجه به این شیوه از نقد با کمک دانش های مختلف: اعم از زبان شناسی همگانی، نشانه شناسی، زیبا شناسی ، سبک شناسی ساختاری در اختیار منتقدین قرار گرفته است. هر چند برای تدوین این بخش وقت زیادی را برای یادداشت‌برداری و طبقه‌بندی مباحث صرف کردم ولی تا جایی که اطلاع دارم عکس‌العمل‌ها خوب بود.   

 

*تحت چه فرایندی شعرامروز ایران می‌تواند در مسیر حقیقی خود حرکت کند تا شاهد هم‌سویی اندیشه‌ها بین شاعران و گروه‌های اجتماعی مردم باشیم؟

 پ س: به‌نظر من، محصولات فرهنگی که شعر هم یکی از یست پیوسته در کار بازنمایی وضعیت پدید‌آورندگان خود هستند و پدید‌آورندگان آن‌ها نیز محصور در شرایط اجتماعی و عواطف گوناگون شخصی‌اند. به همین دلیل وضعیت شعر در هر دوره همانی است که باید باشد در شعر امروز هم همین‌طور است شعر امروز حاصل بازنمایی وضعیت جهان و پدید‌آورندگان خود است پدید آورندگانی گسسته از هم و پراکنده و مدعی . این ویژگی دوران معاصر به تمامی در شعرمعاصرجلوه‌گر شده‌است. ویژگی دوران گذار که به نظر من خیلی طولانی شده است این گذار بحرانی در همه‌ی ابعاد زندگی ایرانی معاصر به چشم می‌خورد و تکلیفش معلوم نمی‌شود، اندیشه‌های چند سویه‌ای که به هیچ وجه یک سو یا یک کاسه نمی‌شوند، در شعر بازتاب می‌یابد شعر اکنون ما چه از نظر محتوا و چه شیوه‌ی بیان، چند پاره است و سلیقه‌ای.

به همین دلیل است که ما در حال حاضر در شعر، نوع مسلط نداریم که بتواند شاخصه‌ی سبکی دوران را نشان دهد و جریان‌ساز باشد، و یا به تعبیری کلیه‌ی جرییی پراکنده‌ی شعری را زیر پر بال خود بگیرد. در کل اجتماع ما وضع به همین صورت است، چندسویی اندیشه و نگرش‌ها و شیوه‌های عمل.  به هر حال، این مسئله به خودی خود چون از واقعیت ما برمی‌خیزد مشکلی ندارد و باید منتظر باشیم، منتظر این که آیا زمانی "هم‌سانی" نه، بلکه هم‌سویی در اندیشه‌های  ما پدید می‌آید تا منتظر بازتاب آن در محصولات فرهنگی‌مان باشیم.

منظورم نوعی شکل گرفتن یك فرایند فراگیر است که تنوع‌ها را در عین این که بپذیرد، به یک جریان تبدیل کند، یک جریان زنده و پویا به نام شعر ِ "اکنون". خوب، حالا مسئله این است که از این پرسش ،پرسش‌های دیگری نیز شکل می‌گیرد که یکی از مهم‌ترین ی این است: آیا در این جهان ِ تنوع‌ها آروزی داشتن یک فرایند همسو‌کننده، یک آرزوی کلاسیک و سنتی نیست؟ و آیا دنیای معاصر چنین آرزویی را برمی‌تابد یا نه؟ و دیگر این که چرا فکر می‌کنیم که حتما لازم است یک ابر جریان بر جریی‌ی دیگر حاکم باشد؟

 

*برای درونی کردن دموکراسی در نقد، و برخوردهای معتدل با آثار شاعران و نویسندگان چقدر اقتدار داشته‌اید و تا کنون به آن اعتدال دل‌خواه رسیده‌اید؟

 پ س: پرسش دقیقی است ولی نمی‌دانم چگونه می‌توانم به آن پاسخی دقیق بدهم. در این‌جا دو مسئله‌ی مهم مطرح شده یكی "دموکراسی و اعتدال" در نقد و دیگری "اقتدار" در آن. در مورد مسئله‌ی اول باید بگویم که تا کنون تمامی تلاشم را به کار گرفته‌ام تا بتوانم در جهت دموکراسی و اعتدال در نقد موفق باشم و به همین دلیل، برای پرهیز از افتادن به دام‌های خطرناک و غیر منصفانه‌ی نقد برون متنی که عمدتا ً نقد اثر را از اعتدال دور می‌کند و آن را به داوری ذوقی می‌کشاند، پیوسته موجودیت متن را ملاک قرار داده‌ام و سعی من بر این بوده که از مؤلفه‌های درونی متن به سمت نقد جامعه شناختی، روان شناختی، یا نقد مؤلف جهت‌گیری کنم و دیگر آن که قضاوت و داوری را تا حدود زیادی به خواننده‌ی نقدهای خودم واگذار کنم ولی در مورد اقتدار مسئله فرق می‌کند فکر می‌کنم اقتدار در نقد یا اقتدار منتقد اول باید تعریف شود اگر منظور از اقتدار پافشاری بر نظر خودم باشد یا جنجال تبلیغاتی و ژورنالیستی برای مطرح کردن خود و این که سعی کنم منقد جریان‌سازی باشم و عده‌ای را دور خودم جمع کنم تا کنون این گونه نبوده‌است ولی اگر منظور از اقتدار سعی در استفاده‌ی جسورانه در به کارگیری ابزارهای علمی نقد است و سخن گفتن از نظر خویش در مورد آثار ادبی حتی اگر با نظر عده‌ای از مدعیان نقد هماهنگ  نباشد فکر می‌کنم در این زمینه مقتدر بوده‌ام، از میزان اقتدارم و بازتاب آن در بین مخاطبین نقدهایم به طور دقیق اطلاع ندارم ولی می‌دانم که با هیچ فرد یا متنی تعارف نداشته‌ام مدتی پیش جناب آقای سمعیی منتقد خوب کشورمان در یکی از مصاحبه‌هایشان به عدم اقتداراز نقد‌های من اشاره کرده بودند به نظرم اشاره‌ی خوبی بود ولی چون دقیقاً منظورشان را از "اقتدار" در نقد متوجه نشدم هنوز نمی‌توانم دست به تغییری در ساختار و شیوه‌ی نقد خود بزنم.

 

*ارزیابی شما از نقدی که در غرب ارائه می‌شود چگونه است؟ متأسفانه یا خوشبختانه این متون ترجمه‌ای، از بدو ورود به کشور طرفداران زیادی داشته است به نظر شما خلاقیت منتقدان ِ ادبی در طی این سال‌ها محدود نشده است؟

  پ س: واقعیت این است که من از کتاب‌های ترجمه شده در زمینه‌های نظری و نقد ادبی بهره‌‌‌‌ی زیادی برده‌ام بدون تردید آن چه امروزه نقد نظام‌مند وعلمی نامیده می‌شود به‌طور عمده مبتنی بر آرای نظریه‌پردازان غربی‌ست هر چند در کشور خودمان در دوره‌هایی از تاریح بحث‌های پراکنده‌ی نظری در باب ادبیات به‌ویژه در شعر داشته‌ایم (به ویژه در دوره‌ی معاصر) اما این بحث‌ها به جز در نظریه‌ی بیان کلاسیک (که آن هم به نحوی تحت تأثیر اندیشه‌های ارسطو است) به شکل روش‌مند و سازمان‌یافته ارائه نشده‌ است وبیشتربه صورت نوعی سخن نظری باقی مانده‌ است. امروزه هرکسی که کم و بیش با مقوله‌ی نقد ادبی آشنایی داشته باشد می‌داند که بدون تکیه بر نظریه نمی‌توان در نقد به جایی رسید و نقد، بی‌پشتوانه‌ی نظریه، سخنی ذوقی بیش نیست به هرحال وقتی که در داخل کشور نظریه‌پرداز ادبی نداریم جز استفاده از متون ترجمه چاره‌ای نیست از طرفی، به نظر من آن‌چه مربوط به یافته‌های علمی  و دانش بشر است شرق و غرب ندارد، "انسانی" و "جهانی"‌ست به هر حال استفاده از کتاب‌های نظری که در سال‌های اخیر به دست مترجمان ارزشمند کشورمان ترجمه شده‌ است، نه تنها خلاقیت منتقدان ما را کم نمی‌کند بلکه باعث خلاقیت آن‌ها می‌شود و روش شناسی نقد را به آن می‌آموزد و در نتیجه بر پویایی نقد در کشور ما تأثیر می‌گذارد که بدون تردید نتیجه‌اش در سال‌های آینده به نفع ادبیات ما تمام می‌شود.

 

 

*خانم دکتر ضمن سپاس از فرصتی که در اختیار من قرار دادید به عنوان آخرین سؤالم از شما، می‌خواستم بدانم امیر زاده‌ی کاشی‌ها تجدید چاپ می‌شود و در حال حاضر چه کتابی را در دست انتشار دارید؟

 پ س: چند ماه پیش آقای حسن زاده مدیر انتشارات مروارید از من خواستند که مقدمه‌ی چاپ دوم را (اگر لازم است) آماده کنم. گویا نسخه‌های زیادی از کتاب موجود نبود ولی الان اطلاع درستی از تجدید چاپ ندارم؛ امیدوارم به زودی تجدید چاپ شود. در مدت یک سالی که ازچاپ "امیر زاده‌ی کاشی‌ها" می‌گذرد و همین‌طور از کتاب دیگرم  "از این باغ شرقی" که کتابی در باب نظریه‌های نقد شعر کودک و نوجوان است و به همت کانون پرورش فکری کودک و نوجوان چاپ منتشر شده‌است، مشغول تدوین دو کتاب و چندین مقاله و سخنرانی بوده‌ام مقاله‌هایی با عنوان: "پیکربندی زمان و روایت در فرا‌داستان تاریخی پست‌مدرن"، "پدیدار شناسی زمان در شعر حافظ " بررسی ساختار شعر آنا اخماتووا" کارکرد شاعرانه‌ی گزاره‌ها در شعر "فروغ فرخزاد" و چند مقاله‌ی دیگر...

و کتاب‌هایی که در دست آماده‌سازی برای چاپ دارم: نقد "اشعار فروغ فرخزاد" و "فرهنگ تحلیلی موتیف‌ها و نشانه و نماد در شعر سبک هندی"‌ست و تلاش برای آماده‌سازی كتابی در نقد رمان. من هم از تلاش‌های شما و همكارانتان در مجله‌ی الكترونیكی وازنا برای معرفی آثار و حمایت از ادبیات كشور‌مان  سپاسگزارم.

 


پایان
****


 

نوشته شده توسط پروين سلاجقه در پنجشنبه هشتم آذر 1386 ساعت 11:34 موضوع گفت و گو | لینک ثابت


گفتگو

 
علیرضا سلطانی 
 

ما اسطوره مي‌سازيم كه بشكنيمش

پروين سلاجقه استاد دانشگاه و منتقد ادبي تا به حال كتاب‌هاي مختلفي در زمينه نقد شعر و داستان منتشر كرده است. از آثار او مي‌توان به «صداي خط خوردن مشق: نقد‌ آثار هوشنگ مرادي كرماني»، «فرهنگ تحليلي نمادها در سبك هندي با عنايت به بيدل دهلوي و صائب تبريزي: پايان‌نامه 1500صفحه‌اي دكترا»، «اميرزاده كاشي‌ها: نقد و بررسي كامل كارنامه شعري احمد شاملو» و چند كتاب ديگر اشاره كرد.


اوضاع شعر امروز ايران را چگونه مي‌بينيد؟
با اينكه در شعر بعد از انقلاب فقط مخاطب بوده‌ام و كاري جدي روي آنها انجام نداده‌ام اما در مجموع وضعيت شعر ايران شديدا دچار تشتت است.دغدغه‌هاي زباني و فرمي خواسته است تبديل به يك جريان شود كه متاسفانه موفق نبوده است، به مجرد اينكه تغييري رخ مي‌دهد و اتفاقي در شعر مي‌افتد به سرعت تبديل به كليشه مي‌شود و اين كليشه هم به سرعت مورد تقليد سايرين قرار مي‌گيرد. البته بحث گريز از معنا هم كه در اوايل قرن بيستم در شعر جهان مطرح شد در ايران مورد استقبال قرار گرفته اما هيچ‌گاه به صورت جدي مطرح نشده است.
چرا كه زندگي ما درگير معناست و شاعران هم اگرچه تلاش مي‌كنند تا به معناگريزي برسند راه به جايي نمي‌برند. اگر بخواهيم شعر بعد از انقلاب را قسمت كنيم، مي‌توان دو محور را در نظر گرفت؛ اول دسته‌اي هستند كه دغدغه معنا دارند و معناهاي فرهنگي و مذهبي روز را مطرح و آثاري آرمانگرا خلق مي‌كنند. دوم روشنفكرها هستند كه خيلي دچار تشتت بوده‌اند. چرا كه سعي كرده‌اند آثاري معناگريز خلق كنند. دسته اول كارشان توليد معناست كه البته در بسياري آثار دچار شعار‌زدگي شده‌اند. روشنفكران هم كه هميشه دچار گريز از معناهاي مرسوم بوده‌اند. البته بايدتوجه كنيم وقتي كه معنا را از اثر مي‌گيريم مجبوريم چيزي جايگزين آن كنيم. اكثراً تلاش داشته‌اند كه فرم‌‌هاي زباني را پر و بال بدهند و حتي سعي كنند كه آن را جايگزين معنا كنند. كاري كه حتي نيما هم انجام نداد. پس مي‌بينيم كه شعر نيما هم وابسته به معناست. امروز دغدغه فرم و زبان دغدغه شعر روشنفكري است و شعر روشنفكر ما همچنان دست و پا مي‌زند. البته گاهي جرقه‌هاي پيروزي ديده مي‌شود اما نه به اندازه‌اي كه بتواند به انسجام رسيده و جريان‌ساز شود.
در بين آثار مختلف، شعر خوب هم مي‌بينيم اما در مجموع شعر خوبي نمي‌توانيم پيدا كنيم، به همين دليل شعر الان ما شاخه شاخه است و مي‌بينيم كه چنين جريان‌هايي كنار هم كار مي‌كنند اما هيچ‌وقت حركت منسجمي را نمي‌سازند.
اگر از من بپرسند كه شاعر شاخصي را نام ببرم نمي‌توانم بگويم كدام شاعر، اما مي‌توانم بگويم كدام شعر از كدام شاعر. به عبارت ديگر تك‌وتوك، شعر خوب پيدا مي‌شود ولي شعري كه قائم به ذات باشد و تبديل به جريان شود نيست و نمي‌توان شاعر جريان‌ساز پيدا كرد.
توجه كنيد كه در شروع قرن بيستم فوتوريست‌ها و آكه‌ايست‌ها با آنكه تعدادشان حتي گاهي از شش هفت نفر بيشتر نمي‌شدند باز تبديل به جريان شدند و توانستند خود را ثبت كنند.


چرا اشعاري كه همه‌گير مي‌شوند در این روزها دیده نمی شوند و از اين‌گونه آثار نمي‌بينيم؟

من با اينكه شعر دهان به دهان بچرخد و همه جا را طي كند و يك شبه به همه جا سرايت كند مخالفم چرا كه چنين شعري براي اينكه ويژگي‌هاي اين‌گونه داشته باشد قطعاً معناگراست كه عده‌اي آن را مي‌پذيرند و به همين دليل است همه درگير آن مي‌شوند چون معناهاي آشنا، موسيقي آشنا، واژه‌هاي آشنا در توليد آن نقش دارند و مردم‌ جامعه هم اسير اين قضيه مي‌شوند كه به قول شاملو زبان مشترك ماست و همه با ابعاد مختلف آن آشنا هستند و اين فضاهاي آشنا تكرار مي‌شوند اما آيا اين دليل براي يك شعر خوب كافي است؟ شعر خوب از نظر من شعري است كه شنونده را تكان مي‌دهد يكي از بزرگان مي‌گويد وقتي چيزي مي‌خوانم كه احساس مي‌كنم قسمتي از سرم جدا مي‌شود مي‌فهمم كه با يك شعر خوب سر و كار دارم. اما ما در شعر هنجارهاي شناخته شده و معناهاي آشنا را نمي‌توانيم كنار بگذاريم. شعر ما عملاً معنا محور است و توليد معناهاي آشنا در كنار چيزهاي ديگر مثل عروض، دايره واژگاني آشنا و غيره طعم‌هايي آشنا هستند كه به مذاق ما خوش مي‌نشيند و خب هميشه طعم‌هاي تازه و غريب هستند كه از آن لذت نمي‌بريم و اين يك مساله است شما حتي در شعر مدرن ما مثل شعرهاي نيما و شاملو هم با اينكه ساختاري مدرن دارند باز هم طعم‌هاي آشناي كلاسيك و درگيري‌ شكل كلاسيك را مي‌بينيد كه به شدت درگير معنا هستند.


با اين احوال تعريف شما از شعر چيست؟
نمي‌شود از شعر تعريفي ارائه داد. اين از شاخصه‌هاي هنر كلاسيك است كه مي‌خواهد از هر چيزي تعريفي ارائه كند. چگونه مي‌شود سرشت يك پديده را كه به شيوه‌اي خاص جلوه مي‌كند تعريف كرد مثلاً چگونه مي‌توانيم لطافت باران را تعريف كنيم. شعر بايد مثل باران ببارد و شايد فقط بتوانيم عناصري از آن را بشماريم. به عبارت ديگر هنر گريز پاست و به تعريف تن نمي‌دهد و اگر ما تعريفي از آن ارائه كنيم و اثري از آن تعريف بيرون بزند مي‌توانيم بگوييم كه اين هنر نيست؟‌ من مي‌توانم بگويم كه شاخصه يك شعر خوب انسجام است و اين انسجام يعني هارموني بين اجزا. همه اجزا و عناصر آن بايد درست مثل ذات باران در هم تنيده شود و از خود اثري بر جا بگذارد؟
شايد خودش مانا نباشد ولي اثر من بايد مانا باشد مثل اميرزاده كاشي‌ها. در موسيقي هم همين‌طور يعني براي موسيقي هم نمي‌توان تعريفي قائل شد. حالا بحثي ديگري پيش مي‌آيد كه آيا ميزان تاثيرگذاري شعري مثل اميرزاده‌كاشي‌ها بر همگان يكسان است؟
يعني به اين مي‌رسيم كه ميزان درك از هنر را چه مي‌دانيم؟ عاميانگي يا تاثيرگذاري بين عام و نخبگان با هم يا فقط نخبگان؟ مثل همان تعريفي كه شفيعي‌كدكني دارد كه شعر هم معنا محور است هم ساختار محور. مثل شعر حافظ كه لايه‌هاي مختلفي دارد و البته همه لايه‌هاي آن آشناست و از حيطه فرهنگ ما دور نمي‌شود و در لايه‌هاي مختلف هم نخبگان و هم عامه مردم را تحت‌تاثير قرار مي دهد اما شعر بيدل اين‌گونه نيست و به تعاريف شعر هم از قضا نزديك‌تر است.


چرا اوضاع شعر اين‌قدر دچار تشتت است؟
آنچه من مي‌بينم اين است كه شعر معاصر ما جداي از آنچه در جامعه ما مي‌گذاردنيست. دور از ذهن است كه ما در مسائل ديگر تشتت داشته باشيم و اينجا نداشته باشيم.اگر بخواهيم اين اوضاع را آسيب‌شناسي كنيم بايد توجه كنيم كه منتقدان مدعي ما هنوز درگير سنت حاشيه‌پردازي در ادبيات هستند و حتي روشنفكرهاي ما كه خيلي هم مدعي هستند خيلي هم غافلند از اينكه حرف‌هايي كه مي‌زنند و كارهايي كه مي‌كنند را بعداً بايد جوابگو باشند و عمل كنند. همان‌طور كه مي‌بينيم نقد منتقدين امروز جداي از منيت نيست ما در جامعه‌اي زندگي مي‌كنيم كه به شدت درگير يك جور فرهنگ مويدومرادي است و در نهايت همه چيز با من تمام مي‌شود. حتي مدرن‌ترين منتقدان ما سعي بر اين دارند كه خود را اثبات كنند و ديگران را نقد كنند. مثلاً بنياد گلشيري مي‌گويد من و ديگران مي‌گويند من.
البته نقد ادبي خيلي كارها براي انجام دارد و ابزارمند هم هست و مي‌تواند راهگشا باشد اما چون پديده نويي است و ما تا به حال نقد نداشتيم و اگر بوده پژوهش‌هايي در زمينه‌هاي مختلف بوده كه نقد را تقليل مي‌داده است به پيدا كردن ريشه‌هاي جامعه‌شناختي و شناخت شخصيت مولف و بيوگرافي شاعر و جايي براي نقد علمي و معطوف به متن نبوده.ما مشكل شعر نداريم مشكل شاعر داريم، دنبال كسي هستيم كه بزرگش كنيم. منتظريم ببينيم كدام شاعر پرچم را برمي‌دارد كه ما هم گردش جمع شويم. فرهنگ ما فرهنگي اسطوره‌ساز است ما اسطوره مي‌سازيم كه بشكنيمش
.

+   |  نظر بدهید


 

نوشته شده توسط پروين سلاجقه در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت 23:1 موضوع گفت و گو | لینک ثابت


تقلیل متن آفت نقد ادبی.گفتگوي روزنامه ي همشهري با دكتر پروين سلاجقه

 

 

نوشتن - دكتر پروين سلاجقه، نامي آشنا در نقد ادبي در يك دهه اخير است.

چندي پيش «بنياد نويسندگان و هنرمندان» و «خانه نقد» اين بنياد، براي نخستين بار «جايزه منتقدان ادبي- هنري» را افتتاح كرد و دكتر پروين سلاجقه به عنوان منتقد سال در حوزه نقد شعر، برگزيده شد.

از وي آثار متنوعي منتشر شده است، متنوع به اين معنا كه در حوزه‌هاي مختلف نقد ادبي مانند نقد داستان، نقد ادبيات كودك و نوجوان، نقد شعر كلاسيك و نقد شعر معاصر، ذوق‌آزمايي كرده است.

آثاري چون «صداي خط خوردن مشق: نقد‌ آثار هوشنگ مرادي كرماني»، «فرهنگ تحليلي نمادها در سبك هندي با عنايت به بيدل دهلوي و صائب تبريزي: پايان‌نامه 1500صفحه‌اي دكترا»، «اميرزاده كاشي‌ها: نقد و بررسي كامل كارنامه شعري احمد شاملو» و...
مصاحبه‌اي كه امروز از نظرتان مي‌گذرد، گفت‌وگويي مفصل درباره آسيب‌شناسي نقد ادبي، به خصوص نقد شعر در ايران است.

  •  شما در حوزه‌هاي مختلفي از نقد وارد شده‌ايد: نقد شعر معاصر، نقد ادبيات كلاسيك، نقد رمان، ادبيات كودك و نوجوان، مباني نظري نقد و ...، آيا اين تنوع، به تخصصي بودن كار يك منتقد لطمه نمي‌زند؟

فعلاً اعتقاد چنداني به اين قضيه ندارم، شايد بعدها، حوزه‌ كارم را تخصصي‌تر و محدودتر كنم. ولي به طور كلي، چون در مقوله نقد هم مهم‌ترين مؤلفه‌ براي من، تبعيت از علاقه است، پس ذوقم را آزاد مي‌گذارم تا از ميان آثار ادبي براي خود گزينش داشته باشد، در نتيجه هر بخشي را كه انتخاب مي‌كند، موضوع بررسي كار من قرار مي‌گيرد.

 اما از آن مهم‌تر، آنچه براي منتقد در درجه اول لازم است بهره‌گيري از متدولوژي نقد است و آشنايي با ابزارهاي علمي آن؛ و به نظر من وقتي منتقد، گفتمان كلي نقد را بياموزد و از طرفي به پيكره واحد ادبيات نيز علاقه‌اي جدي داشته باشد، مي‌تواند با هر متني برخورد فعال داشته باشد.

با منطق زيباشناسانه همان دوره‌اي كه خود بر آن متمركز شده‌اند برخورد مي‌كنند، مثالش براي نوع اول نفي كامل ارزش ادبي سبك هندي توسط ادباي نسل اول آكادميك كه امتداد مرحوم «ملك‌الشعرا» بوده‌اند و مثال دومش كتاب «شاعر آينه‌ها» اثر استاد ارجمند آقاي دكتر شفيعي كدكني است كه با ذوق خراساني، از غزل بيدل گزينش كرده است و در حالي كه جهان بيدل كه او را بيدل كرده است، اتفاقاً‌ در غزل‌هاي پيچيده‌ او كه تراكم زباني و قرابت تركيب دارند، يافت مي‌شود.

 به نظر من بر بخش عظيمي از آنچه كه در دانشگاه‌هاي ما در زمينه نقد انجام مي‌شود، حتي اسم يك بررسي علمي را هم نمي‌توان گذاشت چه رسد به نقد ادبي چرا كه برخورد با متون بيشتر در حوزه شرح لغت و معناي قاموسي است و تقليل متن به گزاره‌هاي مبتني بر صراحت معنايي و به تعبير بهتر «ادبيت زدايي» از متون ادبي.

بدون ترديد مي‌توان گفت هيچ كدام از منتقدين ما تاكنون دانش نقد را از دانشگاه نياموخته‌اند بلكه علاقه شخصي آنها و مطالعات جانبي، آنها را به اين سمت كشانده است. وقتي در همين جهان معاصر كه به قول ميخائيل باختين، با رمان و در رمان است كه آينده ادبيات رقم مي‌خورد.

اكثريت قريب به اتفاق استادان ادبيات ما يا رمان نمي‌خوانند و يا آن را به عنوان يك ژانر قوي جهاني قبول ندارند. از طرفي ديگر، شعر معاصر جهان و ايران را به رسميت نمي‌شناسند و از همه بدتر اينكه چيزي از نظريه ادبي و تحولات چشمگير دانش ادبي و دستاوردهاي علمي جديد در حوزه‌هاي علوم انساني، به گوششان نخورده است و تازه ضرورت يادگيري آن را هم احساس نمي‌كنند و يا بهتر است گفته شود كه بعضي از آنها بر كساني كه به اين دانش‌ها اهميت مي‌دهند خرده‌گيري هم مي‌‌كنند، چگونه مي‌توان انتظار فاجعه‌اي را كه در نقد ادبي كشور در زمان فعلي با آن روبه‌رو هستيم، نداشت و اما  عدم انعطاف بسياري از استادان دانشگاه در حوزه ادبيات يا خوگرفتن آنها به يك دوره خاص كه براي مدتي روي آن كار كرده‌اند، بايد بگويم، قضيه درست از همين قرار است.

 گاهي به نظر مي‌رسد كه در اين مورد استادان صاحب‌نام ما هم با نوعي جريان «حركت و توقف» يعني حركت در يك دوره و توقف در همان دوره يا نوعي ايستايي روبه‌رو مي‌شوند و يا  به آنچه آموخته‌اند خو مي‌گيرند و پذيرش ژانر‌هاي ديگر ادبي برايشان دشوار مي‌شود و در اين صورت يا آن ژانر يا دوره را انكار مي‌كنند و يا ذوق و سليقه‌اي را كه مختص يك دوره از مطالعات آنان است براي بررسي دوره‌هاي ديگر نيز به كار مي‌گيرند.

  • هر اثر ادبي با فرض اينكه ادبيت داشته باشد، يك هويت شخصي دارد كه هر قدر هم بر گفتمان نقد مسلط باشيم، براي اينكه متن را به تمام و كمال بشناسيم بايد وارد دنياي خود متن بشويم و دنياي متن ريشه در دنياي شخصي خود شاعر يا نويسنده دارد.
    يعني اثر ادبي به ناچار، بايد رايحه‌اي از دنياي شخصي خالق خود به مشام برساند، سؤال اين است كه كارآيي نقد  در مواجهه با آن هويت شخصي اثر و در واقع دنياي شخصي خالق اثر چقدر است؟ به عبارت ديگر فرق ميان تكنسين ادبي و منتقد ادبي چيست ؟
     

 به نظر من فرق تكنسين ادبي و منتقد ادبي، از زمين تا آسمان است. چرا كه تكنسين ادبي با برونه اثر برخوردي صرفاً فيزيكي و صوري دارد. يعني چيزي  به دنياي اثر راه نمي‌برد و جهان مؤلف را در نمي‌يابد.

و به تعبير شما رايحه‌اي از «جهان مؤلف» را به مشام نمي‌رساند. به زعم من نقد ادبي نوعي برخورد شناخت‌مدار و فلسفه‌مدار با اثر است كه در روش و نظامي سازمان يافته، ‌هوشمند و خلاق، سامان مي‌يابد و افق‌هاي سه جهان را: جهان مؤلف، جهان متن و جهان منتقد را به يكديگر نزديك مي‌كند؛ به نحوي كه اين سه جهان، «جان»‌يكديگر را درمي‌يابند و سپس فرآيند نقد شكل مي‌‌گيرد و جهاني تازه را مي‌سازد.

اين پروسه در جريان اعمال تكنيك به تنهايي، به وسيله تكنسين ادبي هرگز صورت نمي‌گيرد. در نتيجه افق‌‌هاي سه جهان به يكديگر متصل نمي‌شوند. نقد ادبي بارور، نقدي هستي‌شناسانه است كه در پي دريافت هستي اثر است؛ به تمامي يا تا جايي كه ممكن باشد و در نتيجه تكنيك فقط كار بخشي از ورود به دروازه‌هاي جهان اثر را ميسر مي‌سازد ولي آن را به «خوانش» در نمي‌آورد.

 شايد اگر منظور شما را از تكنيك، به كاربرد ابزارهاي دانش‌نقد تعميم دهيم، در اين صورت راحت‌تر مي‌توانيم بگوييم كه وجود اين تكنيك‌ها يا ابزارها در نقد هستي‌شناسانه، لازم است ولي كافي نيست. به هر تقدير، به واسطه حضور تكنيك‌ و كاربرد آن در يك فرآيند نقد كارآمد يا به قول كاترين بلزي «عمل نقادي بارور»  و همچنين استفاده از ابزارهاي تأويل، توضيح و روشنگري مي‌توانيم بگوييم كه بوطيقاي نقد مدرن كارآيي زيادي دارد.

در اينجا بين گفتمان نقد كلاسيك و مدرن تفاوتي وجود دارد. گفتمان نقد كلاسيك فقط مبتني بر شناخت صنايع، فنون و صور خيال قدمايي است كه به طور عمده به دليل قدمت مقوله شعر، بويژه در كشور ما، در خدمت متن شاعرانه قرار مي‌گيرد و در محور نقد محتوايي بيشتر مبتني بر شناخت مؤلف، تاريخ، عقايد، مذهب، انديشه و شرح لغت است. اما قضيه در گفتمان نقد مدرن كه بدون ترديد، از جهاتي (بويژه در دستگاه نظريه بيان) در ادامه گفتمان كلاسيك يا تكميل سنت آن است، فرق دارد.

 به نظر من در اين گفتمان فعلي كه حاصل جمع دانش كلي بشري و دستاوردهاي علمي دانش نقد به طور كلي (اعم از كلاسيك و مدرن) است، تحول عظيمي در شناخت متون ادبي و شيوه‌هاي بررسي آنها صورت گرفته است.

 

  •  من هنوز جواب سؤالم را نگرفته‌ام. شما از خلاقيت منتقد سخن گفتيد. از سخنان شما اين گونه برداشت كردم كه منتقد چه بسااز نظر خلاقيت، در كنار شاعر و داستان‌نويس قرار گيرد. نقد ادبي به منزله يك اثر خلاق و منتقد ادبي، خالق اثر محسوب شود. سؤال اين است كه اين خلاقيت، در تطبيق گفتمان نقد با متن اتفاق مي‌افتد يا تصرفي از جانب منتقد صورت مي‌گيرد؟ و اين تصرف، چگونه تصرفي خواهد بود؟

 به نظر من، آن دخل و تصرفي كه مورد نظر متن است و در نقد پديدارشناسانه - از جمله در آراي پل‌ ريكور- نيز مطرح شده است، دخل و تصرفي از جنس مواجهه «دو جان» با هم است. فقط در اين صورت، افق‌هاي جهان مؤلف و متن و جهان منتقد با هم مي‌آميزند و بخش زيادي از درونيات متن، بر منتقد تجلي مي‌كند.

 اين اتفاق در نقد تكنيكي صرف يا به قول شما در برخورد تكنيسين نقد با متن يا جهان مؤلف رخ نمي‌دهد؛   آن نقد خلاقي  كه قرار است خود به مثابه يك اثر هنري - چه بسا از نوع شعر يا داستان- خلق شود يا انجام پذيرد و يا به نحوي منتقد را خالق آن فرض كنيم، در فرآيندي اين‌چنيني، يعني مواجهه دو جان با يكديگر رخ مي‌دهد كه خود بخشي از فرايند پديدارشناسي متن است؛ هر چند در اين ميان، تكنيك نيز حرف خود را مي‌زند و نقش خود را بازي مي‌كند چرا كه اين نقد خلاقي كه الان موضوع صحبت من و شماست، قرار است بهره‌ور از دانش ابزارهاي نقد باشد.

شايد بهتر است بگويم كه بدون اين ابزارها يا استفاده از تكنيك يا روش‌شناسي نقد، منتقد نه فقط به پديدارهاي جهان اثر نزديك نمي‌شود بلكه نقد تكنيكي صرف، خود نيز نوعي داوري «ذوقي» به حساب مي‌آيد. به طور مثال، نقد شكل‌گرايانه را مثال مي‌زنم؛ ظرفيت‌هاي اين شيوه نقد در نمايش هماهنگي‌هاي آوايي و معنايي و انسجام دروني اثر، به مثابه يك ساخت‌واره يا بناي كلامي، بسيار مفيد و لازم است ولي خود به‌تنهايي نمي‌تواند «جان» اثر را كه مستقر در آن است دريابد؛ پس براي تكميل فرايند نقد، منتقد بايد از رويكردهاي تأويلي نيز استفاده كند.

به نظر من، در نقد ادبي در كشور ما فرايندها يا رويكردهاي نقد، هر كدام جداجدا مي‌ايستند و يكديگر را تكميل نمي‌كنند. اين مسأله چه در مواردي كه يك منتقد، تكنيكي عمل مي‌كند و چه در مواردي كه بدون مهارت‌داشتن، بر استفاده از تكنيك تأكيد دارد، به يكسان عمل مي‌كند و در نتيجه منتقد به «جان» راوي اثر يا جان اثر نزديك نمي‌شود كه در بهترين حالت آن در شكل اول فقط به نوعي ريخت‌شناسي صرف مكانيكي مي‌انجامد و در حالت دوم به نقد ايدئولوژيك صرف يا نقد اخلاقي و فلسفي صرف و يا نقد مؤلف و تبارشناسي شخصيت فردي او و ريختن پته او روي آب. حالا اگر بخواهم بين اين دو شيوه مجبور به انتخاب باشم، شايد بگويم اولي بهتر است چرا كه حداقل مي‌تواند تا حدودي مكانيزم سازه‌هاي اثر را نمايش دهد.

 من براي برخورد تكنيكي مثال مي‌زنم؛ حدود دو دهه است كه آثار منتقدان ساختارگرا در ايران ترجمه شده است و اقبال زيادي نسبت به آن صورت گرفته است. مسأله اين است كه بسياري از اين منتقدان، تك‌روشي هستند. اصولاً با روش اين مكتب، برخي از مكاتب ادبي را نمي‌توان تحليل كرد؛ مثلاً در آثار سوررئاليست‌ها، علي‌القاعده نمي‌توان يك ساختار متمركز پيدا كرد.

 فكر مي‌كنم ريشه اقبال به اين روش خاص، آن است كه بيشترين نزديكي را با تكنيك دارد؛ چون به شما ياد مي‌دهد كه چگونه مي‌توان با ساختمان اثر روبه‌رو شد و آن را تحليل كرد. اگرچه ساختار به معناي فرم نيست اما با هر تعريفي از ساختار، در اين ترديد نيست كه در ساختارگرايي به معنا و درونه متن در حدي توجه مي‌شود كه مبين پيوند ارگانيك آن با فرم باشد.

به عبارت ديگر، فرم در ساختار‌گرايي اصالت دارد. دقيقاً از همين منظر، به ريشه اين اقبال فراگير به ساختارگرايي در نقد ادبي پي مي‌بريم؛ چون آن جنبه‌اي از اثر كه خلاقيت و به عبارت بهتر شعور شاعرانه منتقد شعر را فرا مي‌خواند، جنبه محتوايي و همان‌ جان اثر است. مثال ديگر،  نقد اسطوره‌شناختي است.

در سال‌هاي اخير، جريان و به تعبيري نهضت ترجمه اسطوره [و نه اسطوره‌شناسي به مفهوم دقيق آن] بالا گرفته است. كاري كه بسياري از منتقدان ادبي زير تابلوي نقد اسطوره‌اي صورت مي‌دهند، در واقع بازشناسي ارجاع متن به نمادهاي اسطوره‌شناختي است، در حالي كه اين فقط قدم اول است؛ كار منتقد در مرحله بعدي اين است كه بگويد اين ارجاعات در متن، آيا به يك هارموني منجر شده است يا نه؟

 نفس ارجاع به اسطوره، اثبات هارموني در اثر نمي‌كند چون اگر با ديد دقيق بنگريم، نه تنها در شعر بلكه در زندگي عادي هم بسياري از پديده‌ها به اسطوره ارجاع دارند. آنچه يك منتقد بايد انجام دهد، كشف تأويل‌هاي جديدي است كه شاعر با جان‌بخشي دوباره به اسطوره در ساختار اثرش، فراهم مي‌كند. به عبارت ديگر، بازآفريني اسطوره مهم است نه صرف ارجاع به آن در متن؛ اين تفصيل براي آن است كه بگويم يكي از آفات منتقدان ما تك‌متني‌بودن و اگر خيلي ارفاق بدهيم، تك‌روشي‌بودن آنهاست.

اين كه ساختارگرايي به عنوان تنها روش نقد بتواند تمامي مؤلفه‌هاي متن را بيان كند، مسأله‌اي است كه مورد  ترديد نظريه‌پردازان نقد معاصر به‌ويژه خود كساني كه در كار خود از روش ساختارگرايي استفاده كرده‌اند يا آن را به عنوان روشي لازم و كافي معرفي كرده‌اند قرار گرفته است و به همين دليل، بعدها طرحي كه اگر بتوانيم نامش را عبور از ساختارگرايي يا تكمله‌اي براي آن بگذاريم، مطرح شد و راه‌هاي ديگري را نيز پيش پاي نقد گذاشت؛ از جمله رويكردهاي نقد پساساختارگرا.

به طور مثال يكي از نظريه‌پردازان مطرح، رولان بارت است كه با نگاهي خلاق، فقط به ساختارگرايي بسنده نكرد و توجه خود را به مؤلفه‌هاي نقد پساساختارگرا نيز معطوف كرد و آن را لازمه خوانش متن دانست.

متأسفانه گاهي مي‌بينم منتقداني، بعضي از متدهايي را كه به طور ناقص از ساختارگرايان ياد گرفته‌اند، به مثابه يك الگوي ثابت و غيرقابل تغيير، بر هر متني امتحان مي‌كنند و اصرار دارند كه الگوي خود را به هر وسيله‌اي كه شده بر متن تحميل كنند؛ فارغ از دغدغه تفاوت‌هاي هر متن و جهان آن با متن ديگر؛ ماجراي ساختارگرايي، در اين موارد، سرنوشت خنده‌داري پيدا مي‌كند

 البته من احساس مي‌كنم كه تعريفي كه شما از ساختارگرايي در سؤال‌تان داديد، بيشتر مربوط به نقد نوين يا شكل‌گرايانه و تا حدودي فرماليستي باشد كه در آنها معمولاً به معنا در حدي توجه مي‌شود كه  مبين نمايش پيوند ارگانيك آن با فرم باشد.

 به زعم من، ساختارگرايي از اين مقوله‌ها كمي فراتر مي‌رود و درصدد آن است كه روش‌شناسي بررسي كل ساختار متن را اعم از فرم و محتوا - كه از هم جدايي‌ناپذيرند- مطرح كند.

البته مسائل مربوط به بحث‌هاي معناشناسي از مقوله ديگري است كه مي‌تواند در بطن نگاه ساختارگرايانه به متن جريان پيدا كند و به نحوي هرمنوتيك مدرن را در جرياني به موازات ساختارگرايي به خدمت خوانش متن در آورد؛ مثلاً همان اشاره شما به اسطوره و نقد اسطوره‌شناختي كه در خدمت جنبه محتوايي يا جان اثر است؛ تحقيقات جديد