داستان آفرینش
سفر (1)

آن مشت خاک میان مکه و طائف فرو شد

«عشق، باری، دو اسبه می آمد...»

«آیینهء غبار گرفته» به دستکاری خلقت در کار صیقل بود

«عشق، باری، دو اسبه می آمد...»

فرشتگان مقرّب انگشت تحیر به دندان
از بر کشیده فرودین به عالم بالا
وبرکرانه های ملک نسیم«ِیُحبّهم» درگذر بود
«عشق، باری، دو اسبه می آمد...»

***
( بنگر مرا، بنگر
که آنک کجابودم و اینک کجا !!
اینک من خود برکشیده زمانم
وجادوی «خمّرتُ بیدی» درکار سرشتنم
خاک ناچیز با خود می گفت:)
«  وعشق، باری، دو اسبه می آمد...»

از خاک برشدم ، از آب گذشتم ، با آتش و دخان همسفر شدم
این همه در کار «شدن» بود
تارسم علیین با درکهء سافلین در پیوست
وآنگاه ،
روزهای هزاران ساله از پی اربعیات هزاران باره
به سر آمد
ومعجزه «یُحبّونِهِ» تولد یافت

***
مرا چه باک
اگر سلامتیان ، ملامتیم خوانند
واگر
کروبیان مقدس
بردف دوریه ام زنند ؟«1»

سجود شیطان و بهشت خضرا مرا چه سود ؟
چرا که بهشتی مرا در سینه است
که هر گوشه اش
آیینه زار جمال اوست

***

عشق ، حالی ، دواسبه می آمد
با جلوه های درهم و شیرینش ....

***

- ذره ناچیز! آنروز از چه می گریختی؟

-آه، آری
آنگه ازاین می گریختم
که تا خود امروز
اینگونه نبایدم آویخت«2»


1- مسخره کردن
2- عاشق و گرفتار شدن


 

نوشته شده توسط پروين سلاجقه در جمعه هجدهم شهریور 1384 ساعت 14:52 موضوع شعر | لینک ثابت