کندوی خفته بیدار شد

شاخه ای از طراوت باران بر دوش بهار بود

زنبورک آرام

بر تاریکی دلش رنگی زد

بال های امید را برافراشت

و به جستجوی خویش

جاده ی باران را در پیش گرفت

 

زنبورک آرام خود نیز نمی دانست

که شیدایی از شیدایان عالم است

چرا که بال هایش خال هایی را در خود داشت

که هر کدام

به رنگی می زد

قرمزی تابان

که عشق را صدا می کرد

آبی روشن که آرامش نامیرا را زمزمه

وسبز پرهیاهو

که زنجیرهای احساس را به دنبال می کشید

 

زنبورک آرام

دلش را در مشت گرفت

شکوفه و پاییز و زمستان را طی کرد

تابستان سنگین را به آ خر برد

و در انتظار نفسی تابان

بر فراز دشت خالی

پر زد و پر زد و پر زد...

 

روزها گذشت وقرنها...

تندرها و بنفشه ها

بر دشت خالی سرریز شدند

باران ستاره

بر تیرگی شب فرو بارید

و زنبورک آرام در حلقه ی خالی انتظارش

چرخید وچرخید وجرخید...

 

 

 


 

نوشته شده توسط پروين سلاجقه در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384 ساعت 19:41 موضوع شعر | لینک ثابت