ازتو عبور کرده ام

چونان که نسیم از گردنه های دشوار

راه گریز بر من بسته نیست

چرا که به هیاهوی لرزان قدم های خویش

در گردش هوا

گوش سپرده ام

تا جای پای پلک های بلندم را

در فاصله ی میان شوراب و گندمزار

تنظیم کنم

زمان حرکت خطی ثانیه ها نبود

چرخه ی گیجاگیج نفس های تو بود

در تراوش از پوسته ی حبابی

که عشق اش می پندارند

بیرون

باران پاییزی

غبار مرگ اندود نفس های شهر را می روبد

واینجا

در محبس دیوار راه گریز بر من بسته نیست

چرا که نظاره گر جویبار اشک خویشم

در برهوت کاغذهای بی دفتر

 


 

نوشته شده توسط پروين سلاجقه در پنجشنبه ششم بهمن 1384 ساعت 17:0 موضوع شعر | لینک ثابت