وقتی تو تابیدی

بنفشه های سیه پوش

بر بستر برهنه ی صحرا

چشمی به نور گشودند

و سینه ای به عشق

 

خنجر در گلویم خفته بود

و گریبانم چاک چاک عطش بود

وقتی تو...

 

وقتی تو تابیدی

قفسی که فانوسش را محبوس می داشت

به برق ستاره خندید

درهای عشق گشوده گشت

و من زاده شدم

 

بگذار بگویم

وقتی تو تابیدی

نیزارهای خفته ی تالاب

با هجوم آب های تازه ی دریا

لب هایشان شکفت

باران باریدن گرفت

و من زاده شدم

 

درست یادم میآید

آن روز که من زاده شدم

شب بود

تیرگی سیال مهتاب را در اسارت داشت

ناگه

تو تابیدی

و من زاده شدم...


 

نوشته شده توسط پروين سلاجقه در جمعه هفتم بهمن 1384 ساعت 20:27 موضوع شعر | لینک ثابت