طرح۱

حس عجیبی بود.پاییزآمده بود توی باغ.ولی جوانه ی کوچک پشت برگهای زرد ونارنجی کمین کرده

بود.حس عجیبی که همراه نسیم  زیر پوستش می خزید راحتش نمی گذاشت. شاخه گفت:

چیه ؟چرا آروم نمی گیری؟مثل اینکه خیلی بیقراری. جوانه گفت:.مثل اینکه. شاخه گفت:جوانه های

پاییزی اینطورین؟جوانه گفت:مثل اینکه.

باد هوهوکنان آمد.برگهای زرد ونارنجی اطراف جوانه کنده شدند وبه زمین افتادند.جوانه لرزید.تا ته دلش

یخ کرد.ولی از رو نرفت.وهمینطورخیره شد تو چشم خورشید.

 

حس عجیبی بود.زن از پشت پنجره به باغ نگاه کرد.نسیم  از پنجره آمدوپیچیدتوی موهای بلند زن.

زن حواسش رفت به ماجرای پاییزوجوانه وباغ روبه رو.آب توی دیگ کف کردوریخت روی اجاق.زن  به

اجاق نگاه کرد.ته دلش یخ کردولی ازرونرفت.پیشبندش روبازکرد.تکیه داد به قاب پنجره وخیره شدتو چشم

خورشید.

 

پاییز رفته بود.

 


 

نوشته شده توسط پروين سلاجقه در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384 ساعت 19:15 موضوع داستان | لینک ثابت