طرح۲

مرد گفت:خب!                 

برف نشسته بود روی چمن های پارک.کلاغی روی شاخه نشست.کمی ازبرف ها ریخت روی

 زمین.زن به شاخه نگاه کرد.کلاغ خودش را جمع کرده بود و نشسته بود توی یک لا نه ی

قهوه ای.عکس آن ها افتاد
توی چشم زن.

زن گفت: خب!

حالا به خیابان ولیعصر رسیده بودند.مرد به پشت سرش نگاه کرد.خیابان دراز و باریک پارک

پشت سر 
آنها بود.آن بالا آب فواره ی پارک بی سروصدا می ریخت پایین وراه می افتاد توی

حوضچه ی پارک وچرخ 
می خورد دور خودش. مرد به سرفه افتاد. کلاغ از روی شاخه بلند شد.

لانه ی قهوه ای از روی شاخه افتاد
پایین و پخش شد روی زمین پارک.هنوز عکسش توی

چشم های زن بود.

 


 

نوشته شده توسط پروين سلاجقه در جمعه بیست و یکم بهمن 1384 ساعت 17:45 موضوع داستان | لینک ثابت