طرح ۳


از خیابان ولیعصر پیچید توی پارک. رز قرمز را از این دستش داد به آن دستش و


سامسونتش را گذاشت روی زمین.نگاه کرد به خیابان دراز و باریک پارک که پیش


رویش بود.دختر از انتهای خیابان او را دید.خوشحال شد.شالش را روی سرش مرتب

 کرد و با عجله آمد به طرف او.


آن با لا آب فواره ی پارک آرام و بی صدا می ریخت توی حوضچه ی پارک و چرخ


 می خورد دور خودش. دو گنجشک قهوه ای روی چمن ها بالا و پایین می پریدند


 و دنبال کرم می گشتند.

 


 

نوشته شده توسط پروين سلاجقه در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 ساعت 22:41 موضوع داستان | لینک ثابت