دلتنگی

آفتابی بودی

در پریشانی تندر و باد

و سپیده دمی سیال

در اندیشه ی ابری خونبار

آن چه در من نهادی

طلسمی ست

ویران کننده ی

اسارت و تنهایی

شبگیران

آن دم

که زنجره های بی تاب

سکون تیرگی را به سخره می گیرند

و آن دم

که شب بو های خاموش

ورد معطر خویش را بر آبی و خاکی

تلاوت می کنند

پلک های نمناک من

در پی نشانی از نفس های تو

هوای شهر را ورق می زنند...

نگاهت

تازیانه است و حلاوت

و زبانت

آ میزه ای از گزش ها و نوازش ها

با تو

خود نمی دانم که کیستم؟

لطافت آویشنی در تابش بهار

و یا

نکوهش خاربنی در خشکی صحرا؟

هر شب

گهواره ی پریشان من

در دست بادهاست

قاصدانی گستاخ و مهرورز

از سوی تو

که گاه

بی رحم و ناگوار

لطمه ام می زنند

و گاه

حریری از بهار

بر پیکرم

می کشند...

گویی

هزارسال است

که هرشب یاد تو

 سایه ای ست لغزنده از نوازش و گرمی

که به آ رامی

بر گونه ام دست می کشد

مروارید تو را در چشمانم می کارد

و از مژه هایم

حصاری محکم

بر گرد آن فرو می بندد... 

 


 

نوشته شده توسط پروين سلاجقه در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385 ساعت 12:7 موضوع شعر | لینک ثابت