قسمت دوم/به گزارش خبرنگار "آتي بان":اميرزاده ي كاشي ها » عنوان كتابي از د كتر "پروين سلاجقه" است كه در آن به نقدو بررسي اشعار "احمد شاملو" پرداخته. اين كتاب در آذرماه 1385 خورشيدي با حضور مولف كتاب و "عنايت سميعي " منتقد،در شهر كتاب مركزي تهران،مورد بررسي قرار گرفت. متن كامل اين نشست را همراه با پاسخ پرسش هاي مطرح شده مي خوانيد.  

                             


عنايت سميعي :«پيام سكوت»

 

هم زباني خويشي و پيوندي است      مرد با نامحرمان چون بندي است

اي بسا هندو و ترك مهربان                 و اي بسا دو ترك چون بيگانگان
پس زبان محرمي خود ديگر است        همدلي از همزباني بهتر است

غير نطق و غير ايما و سِجِل               صد هزاران ترجمان خيزد ز دل

 

                                                         (مثنوي.دفتر اول. 1208-1205)

 

«امير زاده ي كاشي ها»،نقد همدلانه،آكادميك وخلاقانه ي شعر "شاملو"ست ،‌به دوراز حرف و سخن ذوقي و تجربي . در رد و تاييد شعر شاملو تاكنون مطالب بسياري رقم خورده و هر يك ازمنتقدان،رموز شاعري او را عمدتاً برحسب ذوق و سليقه و ندرتاً‌ از ديد علمي بررسيده اند. ‌البته تا آنجا كه بتوان ادبيات و علم را به هم نزديك كرد.

اما «اميزاده ي كاشي ها» ،‌بررسي همه جانبه ،‌و جامع و مانع شعرهاي شاملوست كه نه تنها فهمي تازه از شعر او به دست مي دهد،‌بلكه افقي نو در برابر علاقه مندان شعر معاصر باز مي كند كه مبتني برنقد علمي،‌پويا و روادارانه است.

اميرزاده ي كاشي ها را تابستان گذشته خوانده ام. هيچ كتابي را به هدف نقدوبررسي به دست نمي گيرم ولذت خواندن را برهرچيز ديگر ترجيح مي دهم. اما وقتي به من تكليف شد كه در بررسي آن شركت كنم فرصت چنداني براي بازنگري كتاب نيافتم. پس اين گفتار معرفي اجمالي كتاب است و بيان دلمشغولي هاي من در باره ي شعر "شاملو".

باري،اميرزاده ي كاشي ها مشتمل بر يك مقدمه و ده فصل است. مقدمه ي كتاب حاكي از دانش بين رشته اي منتقد و اشراف او بر نظريه هاي ادبي و استفاده ي به جا و بهنجار از نظريه در جهت فهم بهتر از شعر معاصر است و نه بزرگ نمايي خرده ريزه هاي نظري كه سخت معمول است و متداول. با اين همه منتقد به رغم  اتكاء بر نظريه ادبي ، اعتراف مي كند كه: در بعضي از موارد در گيري ام با متن ازنوع درگيري عاطفي با يك متن شاعرانه بوده است (به ويژه در بزنگاه هاي زيبايي شناختي) و در چند مورد به عكس العمل هاي عاطفي منجر شده است... (امير زاده ي كا شي هاي . ص33).

من فكر مي كنم هر منتقدي به رغم تاثير پذيري و استفاده از نظريه ي ادبي، نهايتاً تنهاست و همين كه ناچار است در تقاطع نظريه ها دست به انتخاب زند، ناگزير مي شود كه عقل و عاطفه اش را يكجا دراختيار اراده قرار دهد؛چرا كه در غير اين صورت نقد ادبي تبديل به اثري خشك و بي روح خواهد شد. دو ديگر اينكه معتقدم نظريه ادبي اگر چه فهم منتقد و به تبع او درك خواننده از متن كمك مي كند، دريافت هاي زائد را مي پالايد و حوزه ي‌ نظرورزي را با كنش شعري سازگار مي نمايد،نمي توان نظريه را وحي منزل پنداشت و نقد ادبي را يكسر، فارغ از تطبيق نظريه ها برسنت، زبان و فرهنگ، به كار گرفت و بدتر از آن،از روي دست نظريه داستان و شعر نوشت؛‌كاري كه دراين سال ها، بارها اتفاق افتاده است.

"رابرت اسكولز" ضمن تاييد التزام منتقد به نظريه ادبي مي گويد:«"اي .دي هرش "با استدلالي محكم اثبات كرده است كه نظريه ي شعري هرگز نمي تواند ما را به روشي رهنمون شود كه به كار تفسير همه ي شعرها بياييد. نمونه ي ياكوبسن،لوي استروس و ريفاتر ظاهراً‌ همين را تاييد مي كند.» ( رابرت اسكولز.در آمدي بر ساختارگرايي در ادبيات. فرزانۀ طاهري. آگه.79.ص65 )

از سوي ديگر، ‌عالم انساني اگر چه زبان محور است،‌سرشار از پديدارهاي غير زباني است كه قابل تحويل به زبان يا تأويل پذيرند. سراسر طبيعت و كائنات، آكنده از «پيام سكوت» است. بازي ها،رؤيا و كابوس ها تأويل پذيرند،نه زباني،در بين هنرها ، معماري ، پيكر تراشي، نقاشي ،موسيقي و رقص از زبان در معناي متعارف بي بهره اند. شايد همچنانكه قدرتمندان براي برقراري صلح مي جنگند، كه خانه شان خراب ، شاعران و نويسندگان نيز براي استقرار سكوت مي نويسند. سكوت يعني تأمل كه «سرشار از ناگفته هاست». مي خواهم بگويم نه جهان قابل تقليل به زبان است نه زبان فروكاستني به نظر. ‌با اين همه ،‌چنانكه "جوليان جينز" ‌مي گويد:« درك هر چيزي عبارت است از دست يافتن به استعاره اي براي آن،‌از طريق جايگزين كردن آن با چيزي آشناتر براي ما. و احساس آشنايي با چيزي،همان احساس درك كردن آن است.»( خاستگاه آگاهي در فروپاشي ذهن دو جايگاهاي . جولين جينز. گروه مترجمان . كتاب يكم . نشر آگه . ص77).

پس برگرديم به كتاب. فصل اول «اميرزاده ي كاشي ها» ، «گفتاري در ويژگي ها و سبك شعر شاملو»ست كه مشتمل بر سه پاره است. پاره ي اول هنجار گريزي هاي زباني، زماني ،‌سبكي،‌نحوي،صرفي،معنايي و به طور كلي نقد بلاغي شعر "شاملو" را با ارائه مثال هاي فراوان به دست مي دهد. در پاره ي دوم موضوعات شعر او را بر مي شمرد و در پاره سوم به آسيب شناسي و رتوريك(صنايع بلاغي) شعري وي توجه مي كند. نُه فصل بقيه كتاب طبقه بندي موضوعي شعر شاملو و تفسير و تأويل شعرهاي برجسته ي او از منظرهاي گوناگون بر حسب ويژ گي هاي هر يك از شعرهاست.

اما دلمشغولي هاي من درباره ي شعر"شاملو" از اين قرار است:

- جهان بيني اسطوره اي. پيوند شعر و اسطوره به قدمت آغاز آگاهي انسان برمي گردد كه تفكيك امور و پديدارها هنوز درآن به جايگاه پيدايي نرسيده بود. "جوليان جينز" مي نويسد: نخستين شاعران خدايان بودند. سرايش با ذهن دوجايگاهي آغازشد،لااقل درمرحله اي ويژه ازتاريخ،سويه ي خدا يي ذهنيت باستاني ما در بيشتر موارد و يا شايد هم هميشه با زبان شعر سخن مي گفت... .

او مي افزايد: پس از فروپاشي ذهن دوجايگاهي سرايش شعر كه از آن روزگار دانشي الهي بود، به كلام و نواي اقتدار بدل شد. آن جا كه نثر تنها مي توانست سوال كند،شعر فرمان مي راند....

او درهمين فصل از كتاب خود آورده است كه: شعر اوليه،آواز بوده است. تفاوت ميان آواز و سخن به نا پيوستگي زير و بمي يا دانگ صدا ارتباط دارد...

و دست آخر نتيجه مي گيرد كه: شعر مدرن دور رگه است. هم گام هاي هجايي آواز را دارد و هم لغزش هاي سريع زير و بم را كه ويژه سخن است . (همان. كتاب سوم. ص 68الي 72).

بي گمان شعر "شاملو" را به آواز نمي توان خواند، جز سه چهار شعر فولكلوريك. ايراد " محمد علي جمالزاده" هم به شعر نو اين بود كه آوازي نمي شود و چه بهتر!

اما آنچه من از اين مقدمه مي خواهم افاده كنم معطوف به ذهن دوجايگاهي "احمد شاملو" در قالب انديشه ي ثنوي است. خانم دكتر سلاجقه مي نويسد:...تفكر اسطوره اي مسلط ترين شيوه تفكر درشعر شاملوست (اميرزاده ي كاشي ها.ص73).

 به كلام ديگر ، شاملو به ندرت از جهان بيني اسطوره اي فاصله مي گيرد. كلام كوبنده ي او ياد آور سخن خدايان است كه به نواي اقتدار بدل مي شود. شاملو درمرثيه هاي خود از انسان قديس و قهرمان مي سازد و يا قهرمان هاي تاريخي خود را به انسان هاي مطلق تبديل مي كند كه متداعي مطلق هاي اسطوره ايست. جهان بيني اسطوره اي عمدتاً به دو صورت در شعر شاملو ظاهر مي شود. يكي در هيأت «قرينه سازي متضاد» كه ممكن است اجزاء شعر را نيز در برگيرد:

درنيست

       راه نيست

شب نيست

        ماه نيست

 نه روز و

           نه آفتاب ،

                          (شبانه ،ابراهيم در آتش)


زنجيره ي «نيست» هاي شعر در تقارن و تقابل با «هست»هاي نانوشته قرار دارند كه بر اثر آن مطلق «نيست» به جا مي ماند:

در مردگان ِ خويش

نظر مي بنديم

با طرح خنده ئي

و نوبت خود را انتظار مي كشيم

بي هيچ خنده ئي

                        ( شعرشبانه، مجموعۀ ابراهيم در آتش)

 

در شعر«مرگ نازلي» يا «مرگ وارطان» ، قرينه هاي بهار و زمستان ، مرگ وزندگي ، نه و آري ، خورشيد وتيرگي ، ستاره وظلام در تقابل با يكديگر قرار دارند و بهار يا هستي از طريق نيستي يا «مرگ وارطان» به بار مي نشيند:

نازلي سخن نگفت

نازلي بنفشه بود

گل داد و

   مژده داد:«زمستان شكست!»

                                 و

                                      رفت ...

                                                                  (هواي تازه، ص77)


شكل ديگر جهان بيني اسطوره اي در شعر"شاملو" معطوف به نقش مايه هاي كلي است كه يا در هيأت عناصر طبيعي،آب،آفتاب،جنگل،دريا، ستاره،كهكشان و ... پديدار مي شوند يا در قالب مفاهيم كلي همچون ،‌حقيقت ودروغ ،شك و يقين،درون و بيرون و...

نمي خواهم بگويم كه شعر مدرن صرفاً جزء نگر است و به ابژه توجه دارد. شناخت شعر براساس تفكيك جزء و كل و سوبژكتيويته و ابژكتيويته چنانچه محال نباشد،دشوار است. دشوار است و راه به جايي نمي برد. اما درشعر شاملو كمتر تصوير، توصيف يا روايتي مي توان يافت كه مبتني بر تجربه ي فردي،زنده و مادي و ملموس باشد. شخصاً معتقدم كه شعر به ساحت رمز و اشاره ،‌يعني ضمير ناهشيار و از طريق آن به اسطوره تعلق دارد. ولي اسطوره سازي انسان امروز فاقد مرجع واحد است. به تعبير لِكانفاعل برزخي نماينده ي يك اسم دلالت است در قبال اسم دلالتي ديگر.» به عبارت ديگر نفس آدمي پيچيده تر از آن است كه بتواند تابع يك دلالت واحد

 

عنايت سميعي:

-زبان شعر شاملو، زبان خدايان است يا دست كم زبان گوينده اي است كه بيرون جهان ايستاده است و بر آن فرمان مي راند.

- بيان صريح، قاطعيت پيام و من سنگين در شعر او،كلام وي را به سخن اقتدارگرايانه تبديل مي كند.

- شعر شاملو اساساً‌ ازطنز كم بهره است و بيشتر به هجو مي گرود،‌چه رسد به اينكه او خود را دست بيندازد.

 گردد، چه به محض تابعيت از يك معني (الف) به اسم دلالتي ديگر (ب) ارجاع مي شود و الي غير النهايه.( دكتر كرامت موللي.مباني روان كاوي فرويد- لكان . نشر ني.ص86) .

مي خواهم بگويم كه اسم هاي دلالت در شعرهاي شاملو به رغم آرايه هاي شعري بُن مايه هاي واحدي دارد و در مراثي او نهايتاً‌ مطلق هاي انساني درهيات قهرمان يا قديس مي سازند. در اين ميان،‌همچنانكه او شعرهاي تقديمي خود را در چاپ هاي بعدي، پس مي گرفت،ممكن بود كه قديسي را به آدم مفلوكي تبديل كند.

- زبان شعر شاملو، زبان خدايان است يا دست كم زبان گوينده اي است كه بيرون جهان ايستاده است و بر آن فرمان مي راند؛


«- جهان را كه آفريد؟»

       
«- جهان را؟

    من

    آفريدم!

    به جز آن كه چون منش انگشتانِ معجره گر باشد 

كه را توان ِ آفرينش ِ اين هست؟

                                        (مدايح بي صله. جهان را كه آفريد)

 

«گستاخي و پرخاشگري» از جنبه هاي ديگر زبان شعر شاملو است:

 

 اكنون مرا به قربانگاه مي برند

 گوش كنيد اي شمايان،‌در منظري كه به تماشا

                                             نشسته ايد

 و در شماره،حماقت هايتان از گناهان نكرده ي من

                                                     افزون تر است

                                                    (تنها. هواي تازه .ص334)

 

اين لحن در آخرين سروده هاي او نيز به چشم مي خورد:


ابله مردا

عدوي تو نيسم من

 انكار ِ تواَم

                ( نمي توانم زيبا نباشم. مدايح بي صله)

 

بيان صريح، قاطعيت پيام و من سنگين در شعر او،كلام وي را به سخن اقتدارگرايانه تبديل مي كند:

 با خشم و جدل زيستم.

 و به هنگامي كه قاضيان

اثبات ِ آن را كه در عدالت ِ ايشان شايبه ي اشتباه نيست

انسانيت را محكوم مي كردند

و اميران

نمايش ِ قدرت را

                شمشير برگردن ِ محكوم مي زدند،

 محتضر را

            سر بر زانوي خويش نهادم... .

                                        ( 4،وحسرتي . مرثيه هاي خاك )

 

ويژگي هايي كه شرحشان رفت باعث مي شوند كه معدودي از شعرهاي شاملو بر دلالت هاي متكثر تن در دهند. هنوز در فكر آن كلاغم ، ترانه ي آبي، ميلاد،ركسانا،‌... ازجمله شعرهاي قابل تأويل اند كه خانم دكتر سلاجقه لايه هاي معنايي و آرايه هاي بلاغي آنها را به دست داده است. بعضي از شعرها نيز ممكن است در پاره اي از نقش مايه ها، قابل گمانه زني باشند ولي در كل معنايي يكه دارند. در شعر «حكايت» :

 مطرب در آمد

با چكاوكِ سرزنده يي بر دسته ي سازش

مهمانان ِ سرخوشي

به پاي كوبي برخاستند.

                                                (حكايت. در آستانه)

چكاوك،مهمانان،ينگه،‌عروس،بازوي آز،‌تالار آشوب،نشانه هايي بامعاني يكه و ارجاعي اند، در اين ميان فقط مطرب است كه نقش او در پرده ي ابهام باقي مي ماند. ابهام ارجاعي ،‌ورنه، در شعر نقش معين ايفا مي كند. به اين ترتيب ، شعرهاي شاملو غالباً ‌قابل توصيف اند؛ نه تأويل و به محض گره گشايي از آرايه هاي ادبي و ظرائف زباني تك معنا باقي مي مانند:

پرتوي كه مي تابد از كجاست؟‌

يكي نگاه كن !

در كجاي كهكشان مي سوزد اين چراغ ستاره تا ژرفاي پنهان ِظلمات


                                                     را به اعتراف بنشاند


     
                                             (پرتوي كه مي تابد از كجاست؟. مدايح ِ بي صله‌)


پاسخ پرسش در شعر آمده است:


آن

   ماه نيست

دريچه ي تجربه است

                      (پرتوي كه مي تابد از كجاست؟. مدايح بي صله‌)

 

همين دريچه را كه بازكني معناي چراغ ستاره و ژرفاي پنهان ظلمات روشن مي شود.

 بيفزايم كه من با شعر تاك لايه مشكلي ندارم.غزل سعدي تك لايه است ولي هرگز از زمزمه ي آن خسته نمي شوم. اساساً شمار آثار قابل تأويل در شعر معاصر ناچيز است و قرائت هاي «درو بي در»هم ربطي به معناي متكثر ندارد.

-  شعر در آستانه شاملو بيانيه ي شاعرانه او در بارۀ مرگ است درآميخته با توهم جاودانگي:

  وخاطره ات تاجاودان جاويدان درگذرگاه ادوار داوري خواهد شد.

                                            (در آستانه. در آستانه)

اما نوع ديگر ازمرگ يا تلقي ديگري از آن وجود دارد كه به كلي با تصور شاملو بيگانه است."ناظم حكمت" در شعر«تشييع جناره ي من»،‌ مرگ و زندگي را به هم در مي آميزد و سبكبار و آسان از كنار آن مي گذرد: آيا تشييع جنازه ام از حياط خانه مان آغازخواهد شد؟ / مرا چگونه از طبقۀ سوم پايين خواهيد آورد؟ / تابوت در آسانسور جا نمي گيرد / پلكان هم تنگ است./ شايد در حياط آفتاب كمي بالا آمده باشد و كبوتران پرواز كنند / شايد برف بيايد، همراه با هياهوي كودكان / وشايد باران باشد و آسفالت خيس / ودرحياط سطل هاي آشغال خواهد بود،مثل هميشه / اگر طبق رسوم محلي، مرا با صورت باز در كاميون بگذارند، /  ممكن است چيزي از يك كبوتر برپيشانيم بچكد: شگون دارد ./چه دسته ي موزيك بيايد و چه نيايد ، بچه ها پيش من خواهند آمد/ مرده ها براي بچه ها جالبند / پنجره ي آشپزخانه مان، از پشت سرنگاهم خواهد كرد / بالكن مان با رختهاي شسته اش ازمن مشايعت خواهد كرد/ من در اين حياط خوشبخت زيستم ، آنقدر خوشبخت كه نمي توانيد / تصوركنيد / همسايه هاي من !‌ براي همه تان عمر دراز آرزودارم.( ناظم حكمت . آخرين شعرها. "رضا سيد حسيني" و "جلال خسرو شاهي" . ص101)  

شعر با دو پرسش آغاز مي شود: آيا تشييع جنازه ام ازحياط خانه مان آغاز خواهد شد؟ مرا چگونه از طبقه ي سوم پايين خواهيد آورد؟

براي پرسش اول پاسخي قطعي نمي توان يافت. چرا كه شاعر قصد خودكشي ندارد و لاجرم نمي داند كه مرگ او در كجا اتفاق خواهد افتاد. اما به پرسش دوم تلويحاً‌ پاسخ مي دهد، تابوت در آسانسور جانمي گيرد / پلكان هم تنگ است / پس ، خانه اي كه از پلكان آن نتوان مرده اي را رد كرد، همسايه ي ديوار به ديوار قبر است. او آزادي ، سرخوشي و خوشبختي خود را در حياط مي بيند، نه در آپارتمان: شايد در حياط آفتاب كمي بالا آمده باشد و كبوتران پرواز كنند، دراين شعر مرگ وزندگي درتصاويري دوش به دوش هم نشان داده شدند: شايد برف بيايد ، همراه با هياهوي كودكان / و شايد باران باشد و آسفالت خيس / ناظم حكمت به جاي زاري و مصيبت برجنازه ي خود،شوخ طبعي به خرج مي دهد: و در حياط سطل هاي آشغال خواهد بود، مثل هميشه / تابوت و سطل آشغال متداعي يكديگرند و هر يك  بايد از محتويات متعفن خود خالي شود. بي احترامي به جنازه ادامه دارد: اگر طبق رسوم محلي ، مرا باصورت باز در كاميون بگذارند، ممكن است چيزي از يك كبوتر برپيشانيم بچكد: شگون دارد.

شعر شاملو اساساً‌ ازطنز كم بهره است و بيشتر به هجو مي گرود،‌چه رسد به اينكه او خود را دست بيندازد. ناظم حكمت همچنانكه دارد با زندگي وداع مي كند، آفتاب،‌پرواز كبوتران،برف، هياهوي كودكان را به زندگي مي بخشد. عناصر شعر ظاهراً‌ كلي اند،ولي از چشم فردي نگريسته مي شوند كه پر از جوش و خروش زندگي فردي و شاعرانه است. تشييع كنندگان جنازه نامعلوم اند و از سراسر شعر دردغربت ، تنهايي و هيچكسي فرياد مي زند. كسي بر جنازه ي او نمي گريد. برعكس:چه دسته ي موزيك بيايد و چه نيايد، بچه ها پيش من خواهند آمد / مُرده ها براي بچه ها جالب اند .

شعر به خانه بر مي گردد و تصاويري تكان دهنده ازتنهايي را به نمايش مي نهد:

پنجره آشپز خانه ما ،‌از پشت سرنگاهم خواهد كرد/ بالكن با رختهاي شسته اش از من مشايعت خواهد كرد.

به اين ترتيب وقتي مي گويد: من دراين حياط خوشبخت زيستم،/ آنقدر خوشبخت كه نمي توانيد / تصور كنيد/

طنز گزنده چاشني شعر مي كند كه هم بر طبع قانع وي از زندگي دلالت دارد و هم عمق فاجعه ي زيست شده او را نشان مي دهد.

شعر، با جمله اي دعايي پايان مي گيرد و سه نقطه ي پاياني آن افق زندگي را باز نگه مي دارد: همسايه هاي من! ‌براي همه تان عمر دراز آرزو دارم ... ذهنيت ناظم حكمت ، به خصوص در شعرهايي كه از بند ايدئولوژيك رسته باشد، ذهنيت ، انسان امروز است. من با شعر "ناظم حكمت" همدلم و با شعر"احمد شاملو" همزبان.


****
* پرسش:شما فرموديد شاملو وراي مرگ را به نحوي معتقد بود. اين سوال به فكرم رسيد رابطه اسطوره و مدرنيسم از طرفي با اين تفكر «فراسوي مرگ» شاملو ،چه رابطه اي دارند و اساسا" برداشت شاملو از اين «وراي مرگ» چيست؟‌

 

- سلاجقه:ذهنيتي كه من از "شاملو" به عنوان يك شاعر آوانگارد و مدرن دارم با آنچه كه در متن آثارش دریافته ام تا حدودی متفاوت است.البته پيش فرض هاي خود را در بررسي دخالت ندادم و معتقد بودم خود متن بايد مرا برساند به جاهايي كه بايد برساند. من فكر مي كنم در جريان درگيري ام با متن به نکته های تازه ای رسيدم . احساس كردم يك جور انديشه ی شهودي با راوی شعر "شاملو" همراه است به خصوص درسال هاي پاياني عمرش و اين براي من کمی عجيب بود،‌چون در برخورد با چند شعر  حس كردم  فضاي ديگري را مطرح مي كند.استاد "سميعي " به اقتدار در شعر شاملو اشاره كردند. بله؛ لحن اقتدار كه يك لحن اساطيري است در شعر شاملو از يك «من فردي» به يك «من عام» و مقتدرتبدیل می شود.«من» مقتدری که مي خواهد جهان را به شكل ديگري بسازد و در مقام يك خداوندگار خودش را معرفی كند.  من اين موارد را تحت عنوان «شطح شاعرانه» نام گذاري كرده ام .  ولي واقعيت اين است كه حتا در شعر هايي كه اقتدارْ محورند و با قدرت مطلق جهان در جدال اند، گاهی با مضمونهای تازه ای روبه رو می شویم. در «حدیث بیقراری ماهان» با شعري به نام «آشتي» برخورد كردم و برايم عجيب بود؛چون حس كردم در اينجا با گفتار ديگري روبه رو هستم ؛با گفتاری آشتی جویانه. چون در تمامي شعرهاي دوره ی آغازين شاعری "شاملو"  چالش راوی اشعار با قدرت مطلق ظاهرا وجود دارد؛ولي در اينجا وقتي تاريخ شعر را نگاه كردم سه سال پيش از مرگ شاعربود . شايد شاملو یا راوی اشعار او در سالهاي پاياني عمر خودش به دیدگاه های هاي ديگري نیز رسيده باشد؛ من نمي دانم اسم اين دیدگاه ها را چه بايد گذاشت ؛ولي اين شعر ، شعری آشتي جویانه بود. ساختار اين شعر بر يك ديالوگ استوار است؛ دیالوگ «بنده»با «خدا» كه فوق العاده شعر مقتدرانه اي است. بنده ی چالشگر و عصيانگر به خدا مي گويد:خدايا تو كوه را آفريدي كه استوار و باشکوه است و تو را اطاعت نمي كند؛ و اقيانوس را آفريدي كه ژرف و بیکران است، ولی تو را اطاعت نمی کند.اما مرا آفريدي كه يكسره نیازمند تو باشم ! تا تو را تسبيح بگويم و تو كل باشي!‌ ولي در گفتار بعدي كه شعر با آن تمام مي شود پاسخ خداوند است به بنده . حالا اين «من را از سطحي ترين سطح درنظر مي گيريم تا گسترده ترين سطوحش كه» انسان باشد.در اينجا خداوند مي گويد:من كوه را آفريدم ولی «خشكينه ي بي انعطافي محض» است. اقيانوس را آفريده ام  که «اسیر ظلمات درون» است.ولي تو را آفريدم كه «سرمست خُمب فرزانگي»هستي و هنوز قطره اي از آن ننوشيده اي، مي خواهي به راز كائنات پي ببري. در پايان خداوند يك گفتار ايهام گونه دارد. مي گويد:

 نام ِتو ام من

به ياوه معنايم مكن !    

 

براي من خيلي عجيب بود كه چرا شعر با گفتار خداوند تمام شد و بنده دیگر حرفی نزد.آیا این سکوت را نمی توانیم علامتی بر متقاعد شدن او بدانیم؟ اسم شعر هم که«آشتي» است و ديالوگ تمام مي شود .به نظر من در اینجا پرسش های تازه ای سر راه ما قرار می گیرد.اما اينكه شما در مورد نگرش اسطوره اي شاملو و چگو نگي سازش آن با مدرنيسم گفتيد! من فكر مي كنم به نوعي مدرنيسم و پسامدرنيسم در معني راه يابي نوعي عرفان ، عرفانی با ویژگی های تازه ، نه از نوع عرفان اسلامي،و راه يابي اسطوره كه در واقع دو ويژگي در محور ذهنیت در  ادبيات پست مدرن هست،به وفور در شعر شاملو ديده مي شود.راوی شعر شاملو از جهاتي مدرن است و از جهاتي نيست و افکارش ریشه در سنت دارد.گاهی در جسارت هايش بي اندازه آوانگارد است ولي در ذهنيتش در بسياري از موارد اين طور نيست.  در مورد اندیشه ی شهودی كه اشاره کردم،به عنوان مثال در شعر «كژ مژو بي انتها» که ساختاری پیچیده دارد در گفتاری رویاگونه،راوي دنیای مرگ و پس ازمرگ را تجربه مي كند و به يك كشف ويژه مي رسد. اين كشف در نتيجه ی اعتقاد به حضور قدرتمند عشق،نصيب راوی مي شود. در اينجا مي خواهد بگويد ، من تمامي سفر پس از مرگ را پيمودم و مراحل تجزیه ی جسم را طی کردم. ولي در اين سفر احساس نابودي نكردم چرا كه خيال« تو » با من

پروين سلاجقه:زن در شعر شاملو همان زن سنتي است.این برخورد از يك شاعر آوانگارد كه مي خواهد جهان را تغيير دهدعجیب است. این ذهنيت در موردزن همان ذهنيت مرد سالارانه ی كهن است، چرا كه زن در شعر شاملو يا در هيأت معشوق جلوه مي كند يا درهيأت مادر يا در هيأت كسي كه بایداز« مرد» مراقبت کند تا او قهرمان شود.

بود. حالا اين كشف و شهود از چه نوعي است؟ آيا از نوع خلوتي است كه هر انساني در تنهايي ومکاشفه ی خود، به آن مي رسد يا نه؟ من احساس مي كنم خلوت اين شاعر در بسیاری از موارد ويژه ی خودش است و با خلوت ديگران متفاوت است. يك جور انديشه ی فلسفي پیرامون اين خلوت قرار مي گيرد.مثلاً  شعر «بي آرزو چه مي كني اي دوست؟» كه شعر تنهاییِ عمیقِ درونی یک انسان است تصاوير عجيبي دارد. يعني می شود يك انسان اينقدر تنها باشد و« عشق» هم نتواند برای زمستان درون او کاری بکند؟من فكر مي كنم این تنهایی فلسفی است. چیزی شبیه این را در شعر «ركسانا» هم تجربه مي كند. در آن سفر فرا واقعي هم  مي گويد،من به نوعي احساس "بودا" را داشتم در مسیر كشف "نيروانا". این مسیر  نوعي «سلوك» است. همچنین شعر ديگري را در دیوان شاملو بررسی کردم كه نوعي كشف و شهود ویژه در آن مطرح شده است. البته نه از آن نوع مناسباتي كه در كشف و شهود عرفاني كهن ما وجود دارد. راوی در این شعر می گوید كه من در سلوک خود «جسم» را كنار گذاشتم و آن را به  نردبان «جان»  تبدیل كردم تا بتوانم از نردبان جسم به «روح» برسم.ولی وقتي به آخرین پله ی آن رسیدم ،ديدم که سپیدارها با تمامی جسم و جان سبز خود دست به سوي آسمان دراز كرده اند و زیبایی دشتها و دامنه ها با تمامی وجود خویش دارد مرا به سوي خودش مي خواند. احساس كردم كه من آن زنداني ام كه اطرافش را «بارو» فرا گرفته است. و در  اينجا به نوعي كشف و شهود« سیذارتایی» مي رسد؛مي گويد: من نیز احساس كردم به جسمم نيازدارم ؛يعني جسم و جان در كنار هم مي توانند مرا به كمال برساند. شما در مورد کیفیت مدرنيسم در شعر شاملو سوال كرديد! شاملو در بسياري از موارد،درتکنیک های شاعرانگی مدرن است.مثلاً در استفاده اش از هنجارگريزي ها؛هنجار گريزي هايي كه دیگران نداشته اند. يا در پشت پا زدن به قواعدي كه در شعر مرسوم بوده است ،حتی در شعر نیمایی. يا پشت پا زدن به مناسبات مرسوم نحوه ی تجلی «عشق» در شعر. مناسبات عشق درشعر فارسي مناسباتی جا افتاده است .اگر بخواهيم مثلت های عاشقانه را مورد بررسي قرار دهيم ،مي بينيم مثلث هايی نسبتا تکراری اند. اما در شعر شاملو اين مناسبات به هم ریخته است؛ يا در تصاويري كه در معرفی«معشوق» مي دهد،اين تصاوير كاملاً‌ ملموس و زميني است. اين مناسبات را در شعر کهن نداريم . ولي دربعضي موارد انديشه هاي پست مدرن را به شعرش راه داده است. انديشه ای  كه در عناصر شعرش نفوذ كرده است. همان طور که اشاره کردم راوی شعر شاملو در بعضی از لایه های اندیشه ی خود به شدت سنتی است. مثلاً ذر  ‌برخوردبا مساله ی«زن».زن در شعر شاملو همان زن سنتي است.این برخورد از يك شاعر آوانگارد كه مي خواهد جهان را تغيير دهدعجیب است. این ذهنيت در مورد زن همان ذهنيت مرد سالارانه ی كهن است، چرا كه زن در شعر شاملو يا در هيأت معشوق جلوه مي كند يا درهيأت مادر يا در هيأت كسي كه  باید از« مرد» مراقبت کند تا او قهرمان شود. يكي از موتيف هاي كليشه اي در شعر شاملو تصوير دختراني است كه در كنار دريچه ها منتظر قهرمانان هستند. این دختران شخصیت بسيار منفعلانه اي دارند و مدام آه مي كشند و منتظر هستند قهرمانان قبيله بيايند و با آنها ازدواج کنند . براي مثال شعر «از زخم قلب آمان جان»،در آن جا قهرمان مرد است كه دارد انقلاب مي كند و جسور است و فعال ولي زن همان نقش منفعل را دارد. شايد بپرسيد زن  در نقش"آيدا" چگونه متجلي مي شود؟ دقيقاً  همان زني است كه راوی در آرزوهايش جستجو می کند. در یکی از اشعارش مي گويد: من در جستجوی زني هستم كه مثل كودكي سرم را در دامنش بگذارد و مرا بزرگ کند. بعد مي بينيم که همینطور هم می شود . این اندیشه  در جامعه ی معاصر با مدرنیسم متناقض است.چون انديشه ی دیگری در دوره ی ما در ذهنيت جامعه وجود دارد. زن در اجتماع نقش بسيار فعالي دارد؛ ولي در شعر شاملو به جز شعري كه در مرثيه ی "فروغ "سروده شده ،و آن هم  فروغ درنقش يك «قديس» متجلی شده  در جايي ديگر با نقش فعال و اجتماعی« «زن» مواجه نشدم. ‌جز شعرهايي كه گاهی به بعضی از زنان تقديم مي كند؛ولی در مجموع لايه هاي ذهني اش همچنان  سنتي است. به هر تقدیر شاملو شاعري است چند جنبه اي؛ انديشه ی او نگرش های متفاوتي را به خودش راه مي دهد كه هر کدام در جای خود قابل بحث است.


*پرسش:متاسفانه صداي پرسش كننده ضبط نشده و قابل تشخيص نيود. اما كليت اين پرسش درمورد «منيت»و «فخر فروشي »و حضور"آيدا" در شعر شاملو است!

سلاجقه:ما بحثي داريم كه شايد بتوانیم آنرا یکی از آرايه هاي شعر به حساب آوریم،و من در كتاب «امیرزاده ی کاشی ها» به طور کامل به آن پرداخته ام؛بحثي تحت عنوان «مفاخره ی شاعرانه». مي خواهم تفاوتي قايل شوم میان کاربرد« مفاخره» در زبان عادی و زبان شاعرانه.اين مَنيّتي كه شما مي فرماييد در شعر شاملو وجود دارد به نظر من در بسیاری از موارد مفاخره ی شاعرانه است. بايد ببينيم مي خواهيم اين «من» را در بافت زبان شاعرانه مورد بررسي قرار دهيم كه در اين صورت «من» موقعيت ويژه اي پيدا مي كند؛يا می خواهیم آن را از بافت زبان شاعرانه خارج كنيم و با توجه به مناسبات زبان عادی و روزمره مورد قضاوت قرار دهیم و بعد با آن برخورد كنيم؟ اگر بخواهيم به شعر به عنوان متن شاعرانه نگاه كنيم پس قضاوت هایمان نیز باید با توجه به بافت مبالغه آمیز متن شاعرانه باشد نه چیز دیگری؛و در این صورت «منیت» راوی مورد بحث قرارمی گیرد،نه منيت شاعر. چون بحث فاصله گيري راوي از شاعر در لحظه ي آفرينش شعري بسيار مهم است. اين مفاخره هايي كه مدنظر ماست و گاهي كائنات را به هم مي ريزد، در شعر شاعران جسور از جمله حافظ هم هست؛ شعر شاعراني كه دو جنبه از زندگي را به كمال در خود دارند:يكي جنبه «ضعف»و ديگري «قدرت». من اين را هم در شعر شاملو ديده ام هم در شعر حافظ . شعر شاملو از اين دو سويه تشكيل شده؛راوی شعر شاملو در بعضي موارد خيلي ضعيف است و آن وقتی است كه با مردم محروم همراه مي شود و احساس مي كند مورد ظلم قرار گرفته. راوي شعر شاملو در این موارداحساس ضعف مي كند، پس دنبال دادخواهي است، و به همین دلیل مركزيت  اقتدار آن چيزي را كه فكر مي كند دارد عدالت را از او و مردمش مي گيرد، مورد حمله قرار مي دهد و در برابر آن عَلَم عصيان بلند مي كند. ولي در يك مورد ديگر هم ابراز «منيّت» در شعر شاملو بالاست. حالا چقدر  منيت در شعر شاملو به عنوان راوی و چقدر به عنوان انسان است جای بحث دارد. چون شاملو در خيلي ازموارد سعي مي كند «من»راوي را تبديل كند به «من» عام و گسترش يافته .مثلا در شعر «جهان را كه آفريد»

جهان را كه آفريد ؟

جهان را من آفريدم

 

اين «من» يك «من ِ» يكپارچه نيست. در بافت زبان شاعرانه اين«من» از «من» راوي و «من» شاعر جدا شده و به «من» انسان تبدیل شده است.حالا در تأويل پذيري هاي شعر «جهان را كه آفريد؟» آيا نمي تواند يك گفت و گو باشد. مثلاً گفت و گوي بنده با خداوند؛ كه در پاسخ « جهان را / چگونه آفريدي ؟» مي گويد:

«- چگونه ؟

     به لطف ِ كودكانه ي اعجاز!

      ..... 


به كرشمه دست برآورده

جهان را

به اُلگوي خويش

 بريدم.» .

عنايت سميعي:
من كار دكتر "سلاجقه" را ستايش كردم،‌چون ايشان توانسته اند نقد را با يك كنش جديد سازگار كنند و حدود و ثغور معنا و فرم هاي شعري را نشان دهند.

اينجا در تاويلي ديگر نقش يك روايت «اسطوره اي مذهبي» هم ديده مي شود،كه شاملو از آن  سود برده است.ما در روايات داريم كه خداوند جهان را به الگوي خودش آفريد؛ بنابراين شاعر آن را در بافت شعرش قرار مي دهد.ما مي توانيم در تصوير شعر دو كار انجام دهيم و اين كار در هر شعري امكان پذير است. مثلاً‌ در شعر حافظ «راوي» را از «راوي شاعرانه» جدا كنيم و به «راوي شخص» تبديل ، و از بافت زبان بيرون بكشيم . دراين صورت مي توانيم بگوييم شخص حافظ  هم ادعا ي زيادي دارد و خودش را ناظر كائنات مي داند: براي مثال در «دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند»؛مگر مي شود شاعر اينجا باشد و در عين حال در جايي ديگر شاهد ماجراي آفرينش انسان؟بله، مي شود. زيرا در اين شعر راوي گسترش يافته است و اين «من»، «من شخص شاعر» نيست ، «منِِ‌ شاعرانه» است. «من» در خيلي موارد اين نقش را دارد. اينجا يك مسئله پيش مي آيد؛زيرا راوي گاهي به «من»شخصي شاعر خيلي نزديك مي شود.زيرا ما گفتارهاي خيلي معمولي شاعر در زندگي شخصي اش را در بافت زبان شاعرانه مي بينيم و متوجه مي شويم كه نوعي لحن اقتدار برتمامي جنبه هاي «من» او حاكم است. در اينجا ؛ آيا چه جنبه هايي از شخصيت شاملو مي خواهد اين اقتدار شاعرانه را به تصرف خود در آورد؟ اما اينكه در بافت شعر اين اقتدار چكار مي كند از جنبه ي زيبايي شناختي مي تواند مورد بررسي قرار بگيرد. گاهي اين اقتدار در حوزه زيبايي شناختي سخن نقش بسيار موثري دارد؛ چون شعر را تعميم مي دهد و «من» را گسترده مي كند. ولي گاهي هم ممكن است مسئله اي كه شما عنوان كرديد درست باشد، چون زمانه بر ذهن شاعر تاثير مي گذارد و شاعر مي تواند از  ذهنيت زمانه ي خود تاثير بپذيرد.انسان گرايي يا «اومانيسم نو» كه شاعر معاصر مدعي آن است يك انسان گرايي ويژه است.حالا اين سوال پيش مي آيد كه چرا «من»شعر شاملو گاهي از مردم جدا مي شود؟ من فكر مي كنم اين همراهي «عشق»و «نفرت» در آثار بيشتر نويسندگان و شاعران معاصر وجود دارد. يعني اين دوسويه در آثارشان هست. اين ويژگي در آثار«هدايت» هم زياد است. هدايت هم مردم را دوست داشت و هم عاشقشان بود، هم از آنها بي زار بود و هم آنها را به هجو مي كشيد. 


شهرام اقبال زاده:به هر حال در گفتمان مذهبي انسان خليفت الله است.اگر اقتداري هم دارد در خلق فرض  خداوند است. اما نقد هايي كه به سوژه مدرن مي شود، سوژه را مقتدر مي دانند. فرض هم فرض مقتدري است . اما در جايي،ديگر به نيابت از خداوند نيست،خودش خداوند شده و اعلام مرگ خداوند مي كند. شاملو از آن نگاه سختي درگذر از دنياي مدرنيته و اسطوره اي پست مدرن كه خانم دكتر"سلاجقه" گفتند اين پيوند چگونه برقرار مي شود . چون در صحبت آقاي "سميعي" شاملو يك اسطوره انديش اقتدار گراي سنتي است.اما در گفتار خانم دكتر "سلاجقه" گذار از اين اسطوره سنتي به مدرنيزم و بعد اسطوره پست مدرن ، اسطوره كلان فراگير سركوب گر از نظر نقد پست مدرنيستي ست.


- عنايت سميعي : همانطور كه مي دانيد ما از راه واسطه و عمدتاً از تركيه عثماني مدرن بودن را به ارث برده ايم . درست است كه ما باجهان پست مدرن هم دوره هستيم ، اما همه چيز را به ذهن ، زبان و فرهنگ و سنت خودمان دريافت مي كنيم . من هميشه بين مدرن و پست مدرن كه از خواستگاه اصلي اش سر چشمه گرفته و آنچه كه ما از اين اصطلاح افاده مي كنيم تفاوت مي گذارم  و بيشتر قايل به اين هستم كه ما ، ازجمله شاملو ذهنيتي التقاطي دارد به اينكه مدرن و پست مدرن است. حرف من اين است كه فرم شعر گاهي ممكن است آدم را اغفال كند ولي ژرف ساخت فكري اگر در بيايد آن وقت انديشه شاعر را نشان مي دهد. در ذهنيت كلاسيك و آن ذهنيت ثنوي كه من بحث اش را زياد كرده ام ، اساساً فرم هاي شعري از يك نوع ژرف ساخت فكري در مي آيد.همه هنرهاي ما با ذهنيت ثنوي در دوره كلاسيك متقارن هستند ؛ دوتا مصرع داريم ، دوتا گل دسته داريم  ، نقش هاي تكرار شونده قالي داريم ، ملودي هاي تكرار شونده موسيقي داريم. اينها از يك تفكر مي آيد. من فكر نمي كنم نيما توانسته باشد اين تفكر را از بين ببرد.چرا؟ چون در شعر او هم همان ثنويت ها در كار است . اما وقتي فرم شعر او پلكاني مي شود انگار نيما درك كرده ديگر نمي شود عناصر شعري را در قالب هاي متفاوت سازمان داد. ما ممكن است در شعر شاملو وزن نيمايي نبينيم ،اما ژرف ساخت فكري او را وقتي مي كاويم مي بينيم همان انسان اقتدار گراي كلاسيك است كه البته طبيعي است با دست آوردهاي مدرن و پست مدرن جهان امروز آشناست.اما ببينيد آنچه در شعر و هنر نقد و نظر غربي مي بينيم . من كار دكتر "سلاجقه" را ستايش كردم،‌چون ايشان توانسته اند نقد را با يك كنش جديد سازگار كنند و حدود و ثغور معنا و فرم هاي شعري را نشان دهند. ايشان مانند من نيستند، ذهنيت من يك ذهنيت كلاسيك و احساسي است و اگر بخوا هيم بك مقداري به خودمان باج بدهيم من كمي "افلاطوني" مي بينم. اما ايشان همانطور كه گفتند:افلاطوني – ارسطويي مي بينند و فكر مي كنم بيشتر ارسطويي مي بينند و دقت نظر بيشتري دارند. خوب آنچه كه ما در دل ذهنيت شاملو در مي آوريم و به درستي دكتر "سلاجقه" از هم تفكيك مي كنند. چه در "حافظ" آنجا كه «دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند» حتماً‌ راوي با "حافظ" متفاوت است. اساساً اگرشاعر وقتي از كالبد شخصي اش در بيايد شاعر مي شود و شاملو در«آهنگ هاي فراموش شده» و بسياري از شعر هاي « هواي تازه» دارد گزارش مي دهد و احساساتي را بيان مي كند. وقتي با انديشه شاعرانه شاملو تا آخرسرو كار پيدا مي كنيم و عمدتاً‌يك نوع زبان مي بينيم و يك نوع تفكر كه مبتني بر ثنويت فكري است؛ واژه گان و مفاهيم همگي كلي اند .در واقع اين تجربه به تجربه مدرنيته متفاوت است .    

 

 

پايان پيام

*****
* قسمت نخست:

_ دكترپروين سلاجقه: شاملو،مهم ترين كار را با اسطوره ي"مسيح" انجام داده است



 

نوشته شده توسط پروين سلاجقه در یکشنبه سوم دی 1385 ساعت 21:17 موضوع سخنراني | لینک ثابت