جایی که من ایستاده ام زمین نمی چرخد

 اما خورشید با هر گامش

درهر ثانیه

هزاران بار

بر فرق من

می کوبد

 

جایی که من ایستاده ام

ستاره ها سرگردانند

و برای پاهای مومی من

گام هایی

حتی به اندازه ی پیمودن یک آه

تصور نمی شود

 

نگاهت می گوید

باور نمی کنی که عمری هزاران ساله دارم

و در هر هزاره

یک پای مومی

به عاریت گرفته ام

همان طور که

باور نمی کنی

حتی وقتی که در جایم ثابت ایستاده ام

نیشخند نگاه فتان تو را

به خوبی خورشیدی که بر فرقم می کوبد

احساس می کنم

 

باورت نمی شود اگر بگویم

درجایی که من ایستاده ام

شب و روز عمرشان را به تو بخشیده اند

و زمان

گردش گردبادهای شیدا

و گرداب های چرخان است

 

در این جا

هوا تاریک نمی شود

و

روشن هم نمی شود

همان گونه

که پلک های من

در این مکان ثابت و ابدی

بسته نمی شود

و باز هم نمی شود

 

به گمانم

چیزهایی از جدال خضر و اسکندر شنیده ای

و باورت نمی شود اگر بگویم:

من همان جدال جاودانه ام

که ظلمات

و آب حیات را

یکجا سرکشیده ام

 

به خدا

سکوت هم خوب چیزی ست

اما

اگر لحظه ای

نیشخند

نگاه فتان تو

بگذارد...

 


 

نوشته شده توسط پروين سلاجقه در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 ساعت 13:18 موضوع | لینک ثابت