از ملاقات تاریخ می آیم

شاهرگ هایم به سمت« شوش» و خطوط چشمانم به سمت «آتن» تیر می کشد

تاریخ من گم شده است

 

کجای من به سوگلی حرمسرای« اسکندر »شباهت دارد؟

(به جز جای کبودی انگشتان تاریخ

بر جای جای گلویم

که با تقلایی هراسناک

در زیر سربند های مشکی و سرخم

پنهان می شوند؟)

 

تو گفتی :«بی خیال تاریخ باشم»

 

حالا  چقدر تو نیستی

ومن فقط طرح مبهمی از خطوط شرقی چهره ی تو را به یاد می آورم

امروز روز اول پاییز است


 

نوشته شده توسط پروين سلاجقه در یکشنبه یکم مهر 1386 ساعت 17:5 موضوع شعر | لینک ثابت