عنکبوت را از سقف خانه پاک می کنم

سبزه ها در بشقاب نوروز می گندند

شبیه دهان بیهوده ی الاهه ها شده ام

(ماسیدن روی سنگ ها را می گویم)

تقصیر جغرافیای کوچک لیوان وگل های صورتی نیست

تو گفتی:هزار سال از عاشقی ما گذشته است

(هزار سبزه و بشقاب و عنکبوت)

ـ خب؟؟

تیک...تاک...تیک...تاک...تیک

ماهی قرمز توی تنگ بلور دهانش را باز وبسته می کند

خودم را پشت میزم نشسته ام

هیچ چیز به بیرون نشت نمی کند

روی صفحه ی کتاب تازه ام می نویسم:

«نیچه »می گوید:«شعر خطرناک است

زبان ساده ی روزمره را به شورش وامی دارد»

بگذریم...

می دانی چه می گویم؟

هر وقت روی دلم سنگینی می کنی

نمی توانم حرف بزنم.


 

نوشته شده توسط پروين سلاجقه در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 ساعت 12:51 موضوع شعر | لینک ثابت